دانلود رمان حافظه | نرگس عرب

دانلود رمان حافظه

نام رمان: حافظه

نویسنده: نرگس عرب

**اختصاصی رمان دانلود**

ژانر: اکشن-هیجانی-پلیسی-معمایی-یه کم عاشقانه
خلاصه رمان حافظه:

غزل بعد از تصادف حافظه شو از دست میده. چند ماه بعد یه گروه خلافکار اونو می دزدن و از یه معامله که به غزل مربوط میشه حرف میزنن.
غزل نمیدونه اون معامله چیه و چیزی یادش نمیاد. در این میان…

قسمتی از رمان حافظه:

وقتی چشمانم را باز کردم همه چیزتیره و تار بود حس عجیبی داشتم شبیه ادمی که در گردابی غرق می شود.از پس پرده اشکی که به خاطر سوزش چشمهایم را پوشانده بود به دور و برم نگاه می کردم.کم کم اشکها جاری شد و تصاویر اطراف واضح تر.همه جا سفید بود.همه جا سکوت بود اما کم کم صدا هایی را که انگار از دور دست ها به گوش می رسید شنیدم.نگاهم روی دستگاه ها و سیم هایی که ازان اویزان بود خیره ماند.گیج تر از ان بودم که بفهمم در اطرافم چه می گذرد.خطوطی را که روی صفحه ی نمایش گر بالا و پایین می رفتند،می دیدم اما اصلا از انها سر در نمی اوردم…صدای ملایمی مرا متوجه خود کرد.گویا صدایش از کیلومترها دورتر به گوش میرسید.به سختی سرم را چرخاندم.گردنم به شدت درد می کرد.زنی زیبا را کنار تخت دیدم.لبخند بر لب داشت و روپوش سفیدی پوشیده بود.درست به یاد نمی اورم اما گویی به من سلام کرد.بعد پرسید:«اسمت چیه عزیزم؟»
مات و مبهوت فقط به چهره ی مهربانش نگاه می کردم.دوباره پرسید:«می تونی به من بگی اسمت چیه؟»اما من نمی توانستم.
-میدونی الان کجایی؟
ولی من نمی دانستم.با صدایی گرفته گفتم:«نه!»
-می خوای یکی از اعضای خانواده ات رو ببینی؟
خانواده؟معنی واژه را می دانستم اما مفهوم خانواده ی من…خیلی گنگ بود.
-خیلی خوب…تو الان توی بیمارستانی.
خم شد وشروع به بالا اوردن تخت کرد.همان طور که سرم بالا می آمد،پشت پنجره ای که رو به روی تختم بود،خانم،اقا و دختری را میدیدم.هر سه با چشمانی خیس اما سرشار از شوق به من نگاه می کردند.
پرستار پرسید:«اون سه نفرو می شناسی؟»
چند ثانیه ای فقط به آنها خیره شدم.آرام گفتم:«نه…»
-خوب نگاه کن.اصلا برات آشنا نیستند؟
– نه!
– خیلی خب…
خانم سفید پوش از اتاق بیرون رفت.پشت پنجره آن سه نفر را همراه همان خانم می دیدم. چهره های پرشورشان به سردی گرایید.حس می کردم درمورد من حرف می زنند.بعد زنی که روپوش داشت و آن یکی خانم غیبشان زد.چند ثانیه بعد،در اتاق باز شد و زن داخل آمد.دوباره اشک هایش جاری شد.
کنار تخت من آمد و دست لرزانش را روی پیشانی ام کشید.آرام پرسید:«خوبی مامان جان؟! خوبی غزلم؟ خوبی دختر گلم؟»
کلماتش ناآشنا بود.صدایش را دوست داشتم اما کاملا غریبه بود.به من می گفت که دخترش هستم اما من…باور نمی کردم.من حتی او را نمی شناختم.گفت مردی که پشت پنجره است پدرم و آن دختر خواهر کوچکم است.مشتاقانه به من نگاه می کرد تا ببیند چیزی از حرفهایش می فهمم یا نه.شاید توقع داشت که بگویم همه چیز را می دانم.
من فقط با اخم نگاهش می کردم.
من هیچ چیز به یاد نمی آوردم… 


در سوپر گروه تلگرمی رمان دانلود عضو بشید
برای عضویت کلیک کنید

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در سایت رمان دانلود نیستند از طریق تماس با ما اطلاع دهند تا رمان مورد نظر برداشته شود

دانلودستان

نرم افزار های مورد نیاز

– فايل jar براي موبايل هايي با سيستم عامل جاوا , فايل apk براي موبايل و تبلت هايي با سيستم عامل اندرويد , فايل epub براي موبايل و ايپد با سيستم عامل آيفون ios و موبايل و تبلت با سيستم عامل اندرويد – باز شدن epub در اندروید در صورتي که برنامه ي moon reader يا jbook در گوشي و تبلت خود نصب کرده باشيد – فايل pdf براي کامپيوتر و گوشي و تبلتهايي که برنامه ي adobe reader در آن نصب شده باشد – فايل با پسوند زيپ zip بايد استخراج شود تا رمان مورد نظر بدست ايد با برنامه winrara در اندروید و کامپيوتر استخراج صورت ميگيرد

Comments

    1. Post
      Author

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *