دانلود رمان زاده تاریکی | ldkh

دانلود رمان زاده تاریکی

نام رمان: زاده تاریکی

نویسنده: ldkh

ویراستار:fateme078
ژانر: تخیلی، فانتزی، یه کم احساسی

خلاصه رمان زاده تاریکی:

داستان یه دختر، دختری که میره توی دنیایی که حتی توی تخیلشم نیست، به خواست خودش نمیره. اون رو با زور و اجبار به دنیایی که از نظر انسان ها خیالی ست، بردند و پای دخترک، به دنیای اسرار امیز، باز شد. دنیایی که اتفاقات خوب و بدی رو براش به نمایش می ذاره و سختی های زیادی رو بهش تحمیل می کنه و اون رو تبدیل به زاده تاریکی می کنه، زاده ای که در اخر…
پایان….

قسمتی از رمان زاده تاریکی:

با صدای درینگ درینگ اف اف از روی مبل بلند شدم. بازم مثل همیشه جلوی تلویزیون خوابم برده بود. عین جن زده ها به طرف ایفون می رفتم که باز صدای زنگش بلند شد.

ــ اه، چقدر پیله ست!
تصویر کتی روی صفحه ایفون افتاده بود. زیر لب ای وایی گفتم و سریع در رو باز کردم، تازه داشتم توی اتاقم می رفتم که در خونه باز شد و قیافه عصبانی کتی روی من زوم شد. توی خونه اومد و جیغ جیغ کنان گفت :
ــ خدای من تو هنوز اماده نشدی ارتیمیس؟ هیچ می دونی من از کی تا حالا اون پایین منتظرتم؟
بدون توجه بهش رفتم توی اشپز خونه و دست و صورتم رو شستم. بالاخره از حالت منگ بودن در اومدم و رو به کتی گفتم :
ــ چه خبرته حالا، الان میام.
کتی رو مبل نشست و گفت :
ــ اصلاًمی دونی کیا هستن؟
به اشپزخونه برگشتم. در یخچال رو باز کردم. زیر لب گفتم :
ــ ژله یا کیک و شیر؟
صدای داد کتی من رو به خودم آورد :
ــ اصلاً شنیدی من چی گفتم؟
کیک و شیر به نظرم بهتره! کیک و شیری که مربوط به دیشب بود رو بیرون آوردم و با پام در یخچال رو بستم. از گوشه چشم به کتی نگاه کردم و گفتم :
ــ متوجه ام…حالا کیا هستن؟
پوف کلافه ای کشید و روی کاناپه ولو شد و گفت :
ــ جدیدن.
شیر رو توی لیوان ریختم و در همون حال گفتم :
ــ کتی شیر و کیک می خوری؟
کتی: نه!
خندیدم و گفتم:
ــ آروم باش…نیم ساعت دیر کردن که چیزی رو تغییر نمیده!
کتی: برای تو شاید ولی برای من تغییر میده. حالا هم زود باش، شیر تو بخور، بیا بریم.
گفتم :
ــ باشه.
وبعد لیوان شیر رو سر کشیدم. لیوان و پایین گذاشتم و عاجزانه به کیک شکلاتی خوشمزه ای که براش زحمت کشیده بودم، زل زدم. بازم صدای کتی من رو از فکر بیرون آورد :
ــ آرتیمیس!
پوفی کشیدم و گفتم :
ــ اگه گذاشتی کوفت کنیم.
وبعد کیک رو برداشتم و بدون توجه به جلب توجه ای که می کرد توی یخچال گذاشتمش.کتی داخل آشپز خونه اومد و دستم رو کشید و من رو توی اتاق پرت کرد و گفت :
ــ زود اماده شو!
خندیدم و مشغول اماده شدن شدم. از توی کمد یه تیشرت مشکی با یه شلوار جین در اوردم و مشغول پوشیدن شون شدم. صدای کتی رو از پشت در شنیدم :
ــ الان بچه ها توی جنگل، منتظر ما هستن، زود باش.
در رو باز کردم و برای اینکه حال و هوا عوض شه یه چشمک زدم و گفتم :
ــ بریم، من که آمادم خانوم دیوونه!
چشم غره ای بهم رفت و جلوتر از من راه افتاد. سوار ماشین من شدیم. بعد نیم ساعت روندن بالاخره به جنگل رسیدیم.
ماشین رو یه گوشه پارک کردم، از ماشین پیاده شدیم. برای اینکه حرص کتی رو دربیارم گفتم :
ــ وای کتی ، فکر کنم بچه ها رفتن.
کتی: اگه اونا رفته باشن توهم باهاشون میری، منتها خونه نه،یه راست میری اون دنیا!
من: بی تو که لطفی نداره، داره؟
کتی: ارتیمیس!
خندیدم. همیشه با شیطنتام کتی رو اذیت می کردم و به حرص خوردنش می خندیدم. خدا می دونه حرص دادن کتی چقدر کیف میده!
دیگه توی جنگل بودیم که صدای جیغ چند تا دختر ما رو از جا پروند. به طرف صدا که برگشتیم، سه تا دختر دیدم که داشتن با دهن هایی که از جیغ باز شده (به خاطر جیغ باز مونده)، طرف مون می اومدن. سریع رفتم پشت کتی قایم شدم و گفتم :
ــ‌کتی اون فیلمه رو یادته توش سه تا دختره زامبی بودن؟ این ها همونان!


در سوپر گروه تلگرمی رمان دانلود عضو بشید
برای عضویت کلیک کنید

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در سایت رمان دانلود نیستند از طریق تماس با ما اطلاع دهند تا رمان مورد نظر برداشته شود

نرم افزار های مورد نیاز

– فايل jar براي موبايل هايي با سيستم عامل جاوا , فايل apk براي موبايل و تبلت هايي با سيستم عامل اندرويد , فايل epub براي موبايل و ايپد با سيستم عامل آيفون ios و موبايل و تبلت با سيستم عامل اندرويد – باز شدن epub در اندروید در صورتي که برنامه ي moon reader يا jbook در گوشي و تبلت خود نصب کرده باشيد – فايل pdf براي کامپيوتر و گوشي و تبلتهايي که برنامه ي adobe reader در آن نصب شده باشد – فايل با پسوند زيپ zip بايد استخراج شود تا رمان مورد نظر بدست ايد با برنامه winrara در اندروید و کامپيوتر استخراج صورت ميگيرد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *