دانلود رمان سقف کاغذی – جاوا،اندروید،pdf،ایفون

دانلود رمان سقف کاغذی

نام رمان :سَقف کاغَذی
ژانر:اجتماعی ,عاشقانه کمی معمایی

نویسنده : بهارگل

خلاصه رمان سقف کاغذی :

(سَقف کاغَذی ) روایتگر ادمایی که هرکدوم تو گذشته خودشون رو جا گذاشتن و برای پیداکردن قلب و روحشون دست به هرکاری میزنند. از دختر پرآوازه ی که با یک گذشته نامعلوم هشت سال به بدنامی معروف شده,و به خاطر همین گذشته تلخ روز عقدش مجبور به فرار میشه .ازگذشته مردی خوش نام وسرشناس که برای جبران اشتباهاتش دست به هرکاری میزنه. تا ادمایی رو به تصویرمیکشه که سرزندگی قمارمیکنند.

.روایت اززبان شخصیت اصلی داستان بازگو میشه در دو زمان حال و گذشته ….
تمام شخصیت های ,داستان سرگذشت خودشون رو دارند اما به نوعی هرکدوم به زندگی هم گره خوردن و تاثیرمیگیرند…
.(بیشتر بخش ها مربوط به گذشته میشه)

مقدمه رمان سقف کاغذی :

هیاهوهاتمام شد …جزسکوت وسیاهی شب چیزی نه شنیده می شود نه دیده …به همه چیز می اندیشم …به حرف های نا تمام درسینه مانده …به روزهاو ساعت های هدررفته به رویاهایم.. در اسمان به دنبال ستاره ی می گردم تاشبم را روشن کند.ستاره ای سوسو می زندوبه یادمی اورم اگر تنهای تنها شوم ….بازهم خدایی هست.

قسمتی از داستان:

بخش اول

برای بارهزارم به کاغذتو دستم خیره شدم …چشمم به خط تیره مثبت خشک شده بود…هنوزهم باور کردنش سخته…با حرص کاغذ مچاله شده رو به گوشه ای پرت کردم …چشمام سیاه تاریکی می کرد…ازشدت ضعف سرم رو به مبل تکیه دادم، چشمام رو با درد روی هم گذاشتم…همین امروزکه قرار بود جشن دونفره ای داشته باشیم باید این خبر گند بزنه به حالم… صدای زنگ تلفن سکوت سنگین خونه رو شکست…
اونقدربی حسو حال بودم که نمی تونستم خودم رو به سمتش برسونم…بعدچندتا بوق صداش تو فضا پیچید…
_ الودیار عزیزم هنوز نرسیدی؟
_ فکر می کردم بیشتر از من مشتاق اومدن به خونم باشی.
_ امشب یکم دیرتر میام ولی قول میدم تاصبح جشن بگیریم…هرموقع رسیدی زنگ بزن نگرانتم.
ازشادی صداش بغضم گرفت…کاش امشب نمی فهمیدم…
خودش بود، همون صدایی که مدت هاست با شنیدنش غرق ارامش میشم… از نبودش غرق ماتم…کاش می دونستم ازدیدن جواب آزمایش چه حالی میشه.
پوزخندی به خوش خیالیم میزنم…حتما خوشحال میشه اون که مثل من مانع رسیدن به آرزوهاش نیست.
خودم رو به حالت جنین وارجمع کردم…
تقریبا دوسال پیش بود که همه چیزشروع شد…دوسال پیش بود که فهمیدم زندگی بدون او برام بی معنی…فهمیدم دختری به بدنامی من هم میتونه دوست داشته بشه و از لاک تنهایی دربیاد…به ذهنم فشارآوردم تا به خاطر بیارم ازچه روزی قدم به دنیای جدیدی گذاشتم.
*******
_ی یبار…ب بزنی… بی بیدار…می میشم.
سرتاپام رو نگاه کرد دست به کمرباحرص گفت:
ــ خوبه خوبه یک چیزم بدهکارشدم…خانم بعد یک ساعت بیدارشدند میگه “ت ترسی دم” .
با تمسخر صداش رو آهسته کرد…
_ لازم نبود بگی از لکنت افتادنت می شد فهمید چقدر ترسیدی!
با دلخوری نگاهش کردم…می دونستم اول صبحی با کی دعواش شده که سرمن خالی می کنه.
چشم غره ای به نگاه خیرم زد…به خاطر زانو دردی که داشت خمیده خمیده از پله ها بالا رفت…همین طورغرهم می زد.
به این بدو بیراه های همیشه اول صبحعادت کرده بودم… بی توجه به آه وناله هاش روبه روی ایینه ترک برداشته کمدم ایستادم… مثل روزهای دیگه ساده واتو کشیده- مانتو شلوار کهنه ای که افتاب رنگش رو عوض کرده بودبامقعنه ی کوتاه ,بور شده- حتی دیدن تیپم باعث خجالت خودمم بود!.
نمیدونم چرا همیشه به امید یک تغییر نسبت به دیروز، جلوی تنها ایینه قدی اتاقم به تماشای خودم می ایستادم…حتی اگر این تغییر بودن یک لبخند ازته دل باشه.
از نگاه کردن به خودم دست کشیدم…برای تکرار یک روز دیگه کولم رو برداشتم واز تبعیدگاهم بیرون اومدم .
——
طبق عادت همیشه روزهام اول به طبقه بالا رفتم، به خاطرحساسیتی که اقاجون داشت هیچ وقت بدون اجازه وارد این طبقه نمی شدم.
به درب شیشه ای ضربه ی اهسته ای زدم و منتظر ایستادم…ضربه ی دوم رو محکم تر زدم…که اعظم خواب الود و خمیازه کشان درب، رو باز کرد و بدون هیچ حرفی طلبکارانه نگاهم کرد…
با باز شدن در عطر بوی نان تازه مستت می کرد… تازه یادت میوفتاد با شکم گرسنه منتظرایستادی.هیچ وقت غرورم اجازه نمیداد برای گرفتن یک لقمه نان خواهش کنم.
پوزخندی به خوش خیالی خودم زدم…حتی اگرالتماس هم می کردم باید اول از اقاجون اجازه می گرفت.

بدون توجه به صدای شکمم، رو به اعظم که هر ثانیه خمیازه ای می کشید گفتم:
_ تا شب کلاس دارم و دیر خونه میرسم.
مردد ازادامه جمله ام مکثی کردم و اهسته ترگفتم:
ـــ نگران نباشید.
خمیازه ی صدا دار بلندی کشید؛ بعد پوزخندی کش دارگفت:
_ باشه به اقاجونت میگم نگران نشه .
خجالت کشیدم… دلیل پوزخند گوشه لبش رو خوب می فهمیدم.
_ چرابا اینکه میدونی هیچ کس متوجه نبودنت نیست بازم هرروز صبح برام تکرارمی کنی!؟
سرم رو پایین گرفتم تا برق خوشحالی رو تو چشم هاش نبینم.
حرفی برای گفتن نبود نفس عمیقی کشیدم تا بغض نکنم …بدون گفتن کلمه ی دیگه ای از پله ها پایین اومدم.


در سوپر گروه تلگرمی رمان دانلود عضو بشید
برای عضویت کلیک کنید

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در سایت رمان دانلود نیستند از طریق تماس با ما اطلاع دهند تا رمان مورد نظر برداشته شود

نرم افزار های مورد نیاز

– فايل jar براي موبايل هايي با سيستم عامل جاوا , فايل apk براي موبايل و تبلت هايي با سيستم عامل اندرويد , فايل epub براي موبايل و ايپد با سيستم عامل آيفون ios و موبايل و تبلت با سيستم عامل اندرويد – باز شدن epub در اندروید در صورتي که برنامه ي moon reader يا jbook در گوشي و تبلت خود نصب کرده باشيد – فايل pdf براي کامپيوتر و گوشي و تبلتهايي که برنامه ي adobe reader در آن نصب شده باشد – فايل با پسوند زيپ zip بايد استخراج شود تا رمان مورد نظر بدست ايد با برنامه winrara در اندروید و کامپيوتر استخراج صورت ميگيرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *