دانلود رمان راز رازک | دینه دار

راز رازک | دینه دار

نام رمان : راز رازک

نویسنده : دینه دار

ویراستار: Ava Banoo
ژانر : اجتماعی – عاشقانه

**این رمان دو جلده است**

سخنی با خواننده :

توی این رمان، داستان زندگی چندین شخصیت و ارتباطشون باهم نقل می شه.
عده ای مثبت و خوب هستند و به نوعی می تونن قهرمان داستان باشن و عده ای هم منفی هستند؛ اما باید توجه داشته باشین که هیچ کس نه خوبه و نه بد؛ یعنی یه شخصیت بد می‌تونه چنان کار خوبی انجام بده که تا عمر دارین تو ذهنتون بمونه و یه شخصیت خوب هم می‌تونه به هر نحوی زندگی یک نفر رو نابود کنه و شما ازش متنفر بشین.
من به عنوان یه نویسنده تازه کار، می خوام این شخصیت هایی که نمونه هاشون توی زندگی واقعیمون پیدا می شن رو طوری پردازش کنم که روی شما تاثیر خودش رو بذاره. چه کارهایی که انجام می‌دن، چه حرف هایی که می‌زنن و چه مرگ و چه زندگیشون.
برای این که بدونم به هدف رسیدم یا نه، به نظرات شما نیاز دارم.
سپاس از نگاهتون.
نسترن A.N

خلاصه رمان راز رازک:

راز رازک در مورد دختریِ که باعث و بانی مرگ کسی می شه. در این بین یک نفر می خواد بعد از سال ها بهش نزدیک بشه اما …

قسمتی از رمان راز رازک:

رازک :
بطری آب رو گذاشتم وسط و چرخوندم.همه رو گذاشته بودم زیر ذره بین و نگاهشون می کردم، داشتم به مجازاتی که برای جرئتشون انتخاب کرده بودم ، فکر می کردم. نگاه همه با استرس به بطری خیره شده بود . خنده دار بود. بطری دور آخرش رو زد و روی من ایستاد. زهرا جیغ کشید و فرزانه از شادی خندید.. حالا چی می شد؟ زهرا گفت:
– خب رازک، جرئت یا حقیقت؟
نفیسه خیلی آروم نگاهم می کرد و انتظار می کشید، با نگاهش بهم می گفت که بگم حقیقت. هر دو می‌دونستیم، جمعی که توی تابستون با دوستای دبیرستانمون تشکیل دادیم، خطرناکن، خنده ام گرفت… من خودم عمری بهشون جرئت گفتن رو یاد دادم ، اون وقت بگم حقیقت؟ مثل همیشه زیر لب غرورم رو لعنت کردم و با اعتماد به نفس گفتم :
– جرئت!
زهره و بنفشه از شادی جیغ کشیدن. زهرا که از همه به قول نفیسه خطرناک تر بود ،گفت:
– توی حیاط خونه نفیسه که نمی‌شه چیزی گفت، بیرون از خونه حاضری؟
منظورش توی کوچه بود. بی پرواییم به همشون ثابت شده بود. سرم رو تکون دادم. زهرا به وجد اومد و ادامه داد :
– ماشالله به شجاعت ، خیلی خب. میری توی کوچه و سوار اولین ماشینی که اون گوشه ایستاد می‌شی و اینا رو بهش می گی…
ساکت شدم و حرفاش رو گوش کردم. چه جوری این به فکرش رسید؟ من باید چیکار می‌کردم؟ خنده ام گرفته بود. هدفش از گفتن این حرفا فقط برای خندیدنشون بود. فکر کن می رفتم سوار ماشین یه آشنا می شدم! چی می شد! چشمای نگران نفیسه ،هر لحظه بزرگ تر می‌شدن. با اشاره سر ازم می خواست که بزنم زیرش ؛ اما بهش توجهی نشون نمی دادم. از جام بلند شدم. بنفشه گفت :
– برات آرزوی موفقیت می‌کنم.
فرزانه دستش رو گذاشت روی قلبش و به شوخی گفت:
– امیدوارم سوار ماشین هر کی شدی عاشقش بشی.
از شوخی های خنده دار و بامزه اشون نمی شد گذشت. دهن باز کردم :
– ببند بابا. یه دعای قشنگ بکن.
زهرا گفت :
– ما از پنجره رو به کوچه نگاهت می‌کنیم.
– فقط ضایع نکنین.
سرش رو کج کرد و با چشم هاش بهم اون حس اطمینان رو داد. در حیاط رو باز کردم و پام رو تو کوچهگذاشتم . نفیسه آروم زیر گوشم گفت :
– می دونم لجباز تر از این حرفایی ؛ ولی هنوزم می تونی بزنی زیرش.
ابروهام رو به نشونه نه دادم بالا دادم. با نگرانی گفت :
– پس مراقب خودت باش.
لبخند زدم. این همه شیطونی رو از کجا آورده بودیم؟ عجب نقشه ای بود ؛ ولی خداخدا می کردم اولین کسی که ایستاد یه پسر جوون یا یه مرد مسن نباشه، اصلا مذکر نباشه، شاید هیچ کس چیزی نمی فهمید اما اگه یه نفر می دید ، آبروم تو محل می رفت. لبم رو گاز گرفتم و کنار کوچه ایستادم.
***
به ساعتم نگاه کردم. ده دقیقه گذشته بود، لعنت بهتون بی معرفتا که صدام نمی‌کنین تمومش کنم. وای خدایا نجاتم بده. یه پژو پرشیای مشکی اون طرف تر ایستاد. چشمام برقی زد، می‌خواستم ببینم راننده‌اش کیه؛ اما هیچ دیدی نداشتم، اونم متوجه من نشده بود. زهرا سوتی زد و با نگاه بهم گفت که برم. طبق نقشه پیش رفتم و هراسون در ماشین رو باز کردم. نشستم و بدون نگاه به راننده با لحن معترضی گفتم :
– بابا چه‌قدر دیر اومدی؟ نگفتم هوا گرمه؟ می‌دونی چندتا پسر تیکه انداختن بهم؟
– ببخشید؟
وقتش بود. سرم رو بالا گرفتم و از تعجب چهارشاخ موندم. وای خدا، چقدر این پسر آشنا بود! چقدر خوشگـ… ولش کن، وقت دید زدن ریخت و اندامش رو نداشتم. سریع گفتم:
– ببخشین فکر کردم بابامه.
الان باید می زدم به چاک. زهرا و دوستام دنبال شر و خنده بودن ؛ اما من نمی خواستم کار به جای خطرناک بکشه. با چشمای قهوه ای سوخته اش بهم خیره شده بود و با بهت نگام می‌کرد. مگه شاخ داشتم؟ چرا این پسر برام آشنا بود؟ هل شده بود. سریع گفت:
– بله بله … اشتباه پیش میاد.
آه خداروشکر که انسان بود. اگه یه پسر روانی بود ولم نمی‌کرد. نفس راحتی کشیدم :
– ممنونم که درک می کنین.
لبخند آرومی زد و با نگاهش تا زمانی که پیاده شم همراهیم کرد. چقدر آرامش تو نگاهش بود! چیزی که من اصلا نداشتم. خیلی وقت بود آرامشم رو از دست داده بودم. آسه آسه تو حیاط خونه نفیسه اینا رفتم و در رو بستم . احساس می‌کردم هنوزم نگاهش رومه. منگ بودم ؛اما به خاطرچی؟ به خاطر نگاه یه پسر، یا آشنا بودنش برام؟ قبلا کجا دیده بودمش؟


در سوپر گروه تلگرمی رمان دانلود عضو بشید
برای عضویت کلیک کنید

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در سایت رمان دانلود نیستند از طریق تماس با ما اطلاع دهند تا رمان مورد نظر برداشته شود

نرم افزار های مورد نیاز

– فايل jar براي موبايل هايي با سيستم عامل جاوا , فايل apk براي موبايل و تبلت هايي با سيستم عامل اندرويد , فايل epub براي موبايل و ايپد با سيستم عامل آيفون ios و موبايل و تبلت با سيستم عامل اندرويد – باز شدن epub در اندروید در صورتي که برنامه ي moon reader يا jbook در گوشي و تبلت خود نصب کرده باشيد – فايل pdf براي کامپيوتر و گوشي و تبلتهايي که برنامه ي adobe reader در آن نصب شده باشد – فايل با پسوند زيپ zip بايد استخراج شود تا رمان مورد نظر بدست ايد با برنامه winrara در اندروید و کامپيوتر استخراج صورت ميگيرد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *