همیشگی | خیال (ستایش راد)

نام رمان: #همیشگی

نویسنده: #ستایش_راد #خیال
ژانر: #تراژدی #عاشقانه

خلاصه رمان همیشگی:                                                                 دانلود رمان همیشگی

در خیالم درد کشیدم و درد را تا جان و تنم چشیدم؛ درد خیـــانت، درد تنهایی، درد نبودنت.

مرغ خیالم را به روزهای خوش فرستادم؛ آنجا که دختری جوان بودم؛ پر از ناز و پر از احساس. آنجایی که با هم عشق را تجربه کردیم و قول ماندن دادیم.
من خیالم؛ دختری که توانست با قدرت عشق خاطره‌ها را زنده کند.

ما عاشق بودیم، ما نشان‌کرده بودیم؛ اما یک حرکت اشتباه، یک لغزش کوچک، یک پرواز از آسمان دل‌تنگی تو، همه‌چیز را تغییر داد.

بخشی از رمان همیشگی:

خیال با آرامش لبخند زیبایی روی لبش نشاند و به طرف یکی از میز‌های پایه‌بلند رفت و در راه همه‌جا را کنکاش کرد.

کیف کوچک و طلایی‌اش را بر روی میز نهاد و لبخندش با دیدن مردمی که گروه‌گروه نشسته یا ایستاده بودند و خوشحالی می‌کردند، وسعت گرفت.

یک لحظه از ذهنش گذشت که دقیقاً چندسال است که خودش را از مهمانی‌رفتن و خوشحالی‌کردن منع کرده؟

چندسال است که پس از درمان افسردگی حادش که هنوز هم ذره‌ای از آن را دارد، به مهمانی نیامده؟

ناخودآگاه به دلیل حرص‌خوردن معده‌اش تیر کشید و نفسش رفت.

بعد از آن اتفاق برای پدرش و قبولی‌اش در دانشگاه، هردو اتفاق باعث شد در افکاری که فکر می‌کرد درست است غرق شود.

فکر می‌کرد با غرق‌شدن در درس و دانشگاه و تفریح‌نکردن باعث می‌شود دیگر پدرش نگران آینده‌ی او نباشد. اما اشتباه بود! او با این کارش ذره‌ذره شیره‌ی جانش را صرف درس‌خواندن کرد.

تا جایی که روزی از شدت بی‌خوابی و نخوردن غذا، با اجل دست به گردن شد و تیغه مرگ بر گلویش کشید و نفسش رفت!

و بقیه بیشتر نگرانش شدند؛ نگران اویی که می‌خواست کسی نگرانش نباشد.
از آن روز انگار چشمانش باز شد. انگار او کور بود و حال بینایی‌اش را به‌دست آورده بود. انگار جنون داشت و پس از درمان طولانی، حالش خوب شده بود و دیگر دیوانه‌بازی درنمی‌آورد.

انگار عادی شده بود.

انگار فهمیده بود که او هم باید زندگی می‌کرد و نمی‌توانست تمام آرزوهای پدرش را برآورده کند

آرزوی دیدار دوباره‌ با خانواده‌اش که داغی بزرگ بر دل مادرش نهاده بودند.