دانلود رمان گریز از تنهایی | *Nadia_A*

گریز از تنهایی | *Nadia_A*

نام رمان: گریز از تنهایی

نویسنده: *Nadia_A*

ویراستار : nika_beramiriha
ژانر: عاشقانه ، اجتماعی
خلاصه رمان گریز از تنهایی:

قصه ما، قصه یه دختر روستایی معمولیه که تو دنیا فقط یه مادر داره. ولی با مرگ ناگهانی و غم انگیزش، اون هم تنهاش می‌ذاره. مدتی پس از مرگ مادرش، با پیدا کردن دفترچه خاطراتی، رازی از زندگی گذشته پدرش براش فاش می‌ شه. تندیس با تردید پا به مسیری در زندگیش می‌ذاره که سرنوشتش رو دست خوش تغییرات زیادی می‌کنه.
پایان خوش


مقدمه رمان گریز از تنهایی:

این روزها که می‌گذرد، یک ترانه تلخ قصه‌ی تنهایی‌های مرا می‌سراید. سمفونی گوش خراشی است، روزهاست پنبه دگر فایده ندارد.
باید باور کنم، تنهایم!
آری خدا، من تنهایم!
ولی نه! هنوز تو را دارم تا در این تنهایی تکیه گاهم باشی!
خدایا دست هایم را رها نکن. چون دگر به غیر از «تو» مامنی برای تنهایی‌شان ندارند.
نکته: تمامی اسامی شخصیت‌ها و اتفاقات در این داستان غیر واقعی و ساخته ذهن نویسنده هستند هرگونه تشابه کاملا غیر عمدی بوده است!

قسمتی از رمان گریز از تنهایی:

«به نام خدا»
در حالی که قدم های بلند برمی داشت دامن چین دار محلی اش را در دست گرفت تا زیر پایش نرود. بین راه هر کدام از اهالی ده را می دید، با خوشحالی و شوق سلام می‌داد. تمام چهره اش از خوشحالی می درخشید. آن روز مثل تمام جمعه های بعد از هشت سالگی اش باید به قرارگاهش می رفت. از بین بوته ها، درختان و صخره ها گذشت تا به خلوت گاهش رسید. چشمان درخشانش را گرداند. دستانش را باز کرد، چرخی از هیجان زد که دامنش را نسیم به زیبایی رقصاند.
خنده ریزی کرد کنار جوی آبی که از آن وسط رد می شد نشست، دستش را در آب فرو برد با خود گفت:
-امروزم رها زده زیر قولش و نیومده!
سرش را به نشانه تأسف تکان داد. کمی آن جا ماند و سپس به سمت خانه راه افتاد همیشه روز تعطیلش همین گونه ساده و کوتاه می گذشت ولی او به همین راضی بود. دیگر شب شده بود که در خانه شان را باز کرد و داخل رفت. طبق معمول سیما خانم تا او را دید حسابی غرغر کرد، از آن غرغر های مادرانه، همان هایی که از سر نگرانی و دلواپسی است. دست هایش را دور گردن مادرش انداخت و روی گونه‌ی لطیفش را بوسید و قربان صدقه اش رفت. نگاهش را بین سیمای جوان و زیبای مادرش چرخاند و گفت:
-آخه مادر من شما که می دونید من هر هفته باید برم اون جا چرا هر دفعه این قدر دل نگران می شی؟!
سیما خانم در حالی که برای هزارمین بار تعریف می کرد بغض امانش را برید ولی گفت:
-پدرت هم یک روز جمعه رفت و دیگه نیومد وقتی هم اومد…
هق هق گریه اش باعث شد نتواند باقی حرفش را بزند. دخترک متأثر از داستانی که بارها شنیده بود سعی کرد تا جو پیش آمده را عوض کند:
-تندیس به قربونت قصه نخور دیگه!
و مشامش را پر کرد و گفت:
-اوم! عجب بویی راه انداختی سیما جونم! چی برای این شکم گرسنه آماده کردی؟!
سیما خانم که دیگر نمی خواست دردانه اش را بیشتر از این ناراحت کند ضربه این به بینی اش زد و با صدایی که هنوزم خش دار بود گفت:
-خوب نیست دختر این همه شکمو باشه ها!
ابرو هایش را با شیطنت بالا انداخت گفت:
-مامان باز شروع شد؟!
خنده ریزی کرد و ادامه داد:
-اصلا این قدر می خورم تا دل اونی که این حرفو ساخت بسوزه…
بعد از این حرفش خرامان خرامان به سمت آشپزخونه که بیرون در حیاط خانه شان بود رفت. بوی نان و غذای محلی مادرجانش هوش از سرش پراند ولی هنوز غذا اماده نشده بود و مثل همیشه شروع کرد نق زدن و مادرش هم با خنده به دختر شکمویش نگاه می کرد.
قاشق اول را به دهان برد با لحنی که مخصوص خودش بود گفت:
-اوم مامان مثل همیشه عالیه… دستت درد نکنه…
مادرش لبخند محوی زد:
-نوش جونت مادر… گوشت بشه به تنت…
شامشان را با حرف های مادر دختری صرف کردند. تندیس در حالی که سینی ظرف های کثیفشان را بیرون می برد گفت:
-امروز توی ده شایعه پیچیده شما هم شنیدید؟!
-نه مادر امروز اصلا بیرون نرفتم… تو هم فکرت رو مشغول این شایعه ها نکن…
ظرف ها را بیرون برد. مادرش هم همراهش بیرون رفت در حالی که کنار هم ظرف می شستند شروع کرد حرف زدن:
-آخه نمی دونید چی می گفتن… شایعه شده زن نام دار خان نمی تونه دیگه بچه بیاره می خوان واسش زن بگیرن… اِ اِ مردک از سنش خجالت نمی کشه…
مادرش در حالی که ظرف ها را اب کشی می کرد گفت:
-بسه مادر جان صدبار گفتم به حرفایی که مردم می زنن توجه نکن…
سرش را تکان داد و گفت:
-چشم مامان جان. دیگه حرف نمی زنم. ولی مگه می شه من هر روز می رم بیرون و این حرفا رو گوش ندم؟! اخه مگه کر شدم؟!
مادرش چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
-خدا نکنه این چه حرفیه که می زنی؟! من کی گفتم تو کری؟ گفتم برات مهم نباشه…
لبانش را جمع کرد رو به مادرش گفت:
-مامان برو استراحت کن من اینا رو خودم می شورم دو تیکه ظرفن…
مادرش بدون حرف به سمت اتاق هایشان رفت. او هم در حالی که تمام فکر و ذکرش شده بود خانواده نام دار خان بقی ه ظرف ها را شست و با خودش گفت “کدوم بنده خدایی قراره عروس اون فخرالتاج فیس و افاده ای بشه؟! وای نقره رو بگو شرط می بندم حالا نقره از حرص داغ شده “خندید و برای عروس آینده خانواده شفیعی تأسف خورد.


در سوپر گروه تلگرمی رمان دانلود عضو بشید
برای عضویت کلیک کنید

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در سایت رمان دانلود نیستند از طریق تماس با ما اطلاع دهند تا رمان مورد نظر برداشته شود

نرم افزار های مورد نیاز

– فايل jar براي موبايل هايي با سيستم عامل جاوا , فايل apk براي موبايل و تبلت هايي با سيستم عامل اندرويد , فايل epub براي موبايل و ايپد با سيستم عامل آيفون ios و موبايل و تبلت با سيستم عامل اندرويد – باز شدن epub در اندروید در صورتي که برنامه ي moon reader يا jbook در گوشي و تبلت خود نصب کرده باشيد – فايل pdf براي کامپيوتر و گوشي و تبلتهايي که برنامه ي adobe reader در آن نصب شده باشد – فايل با پسوند زيپ zip بايد استخراج شود تا رمان مورد نظر بدست ايد با برنامه winrara در اندروید و کامپيوتر استخراج صورت ميگيرد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *