آخرین برف زمستان |لیلین

نام_رمان: #آخرین_برف_زمستان

نویسنده:لیلین
ژانر: #عاشقانه  #اجتماعی

خلاصه رمان آخرین برف زمستان:                                                    رمان آخرین برف زمستان

پایان یک زندگی مشترک شروع این داستانه و آیلین زنی که جسورانه بدون اینکه حتی ذره ای حمایت خونواده واطرافیانش روداشته باشه دست به این کار می زنه واز محمد مردی که همیشه براش مث یه کاغذ سفید، نانوشته وغیر قابل درک بوده جدا می شه.تا به دنبال دست پیدا کردن به خواسته ها وآرزو های بزرگ زندگیش بره.اون با پیش زمینه ی ذهنی بدی که از ازدواجش داشته نقطه ی پایان وطلاق رو خیلی آسون تو جریان زندگیش می پذیره.…

قسمتی از رمان آخرین برف زمستان :

نگفتی؟!
با سوالش به خودم اومدم.
ـ من عروس ایاز خانم.
بااین حرف ایستاد وبه طرفم برگشت.احساس کردم چندان از شنیدن این حرف خوشحال نشد وبرخلاف دیگرون ازم استقبال نکرد.
– خب؟!
یه جورایی تو ذوقم خورده بود.واسه همین با تردید زمزمه کردم.
ـ منو فرستادن ازتون دو کوزه ماست بگیرم……………………..

چیزی نگفت وبه طرف خونه اش که با یه پله ی کوچیک ازحیاط فاصله داشت رفت.دمپایی های جلو بسته ی سبز رنگش رو مرتب رو پله در آورد ودرخونه اش رو باز کرد.
ـ بیا تو.
پرده ی گل دار جلوی در رو کنار زد ومن با تعارفش دستی به پالتوم کشیدم وبا احتیاط وارد شدم.واسه عبور از در مجبور شدم سرخم کنم.سقف اتاق فوق العاده کوتاه بود.انگار وارد یه خونه ی عروسکی شده بودم.
بهم اشاره کرد بشینم ومن هم نشستم وبه یکی از متکاهای خوشگلش که روش گلدوزی شده بود،تکیه دادم واون رفت تاکوزه ها رو بیاره.نگاهی به دورتا دور خونه انداختم وبادیدن تلویزیون ودستگاه پخش دی وی دی کنارش، ابرویی بالا انداختم.رومیزش کلی سی دی چیده شده بود.
ننه سوره با قدخمیده اش وارد شد وبه محض دنبال کردن نگام لبخند محوی زد.باخودم گفتم:«اینکه بهش لبخند زدن خیلی می یاد،پس چرااخم می کنه؟»
ـ فیلم تماشا کردن رو دوست دارم.باهاش سرگرم می شم.
سرتکان دادم وبه اون که پارچه ی چهل تکه ای رو جلوی من پهن کرد،پرسشگرانه نگاه کردم.
ـ یه عصرونه ی مختصره.اینجا رسمه.
باخجالت ممانعت کردم.
ـ نه ممنون مزاحم نمی شم.میخوام برم.