آسانسور |زهرا باقری

نام_رمان#آسانسور

نویسنده:#زهرا_باقری

ژانر:#فانتزی #معمایی

خلاصه رمان آسانسور :

داستان پسری به نام جِرِمی که طی حادثه ای عجیب، از طریق یک آسانسور وارد بازاری میشود که ظاهرا کیلومترها پایین تر از سطح زمین وجود دارد. جرمی در آن جا با انسان های عجیبی مواجه شده و سرانجام پس از تلاش برای خارج شدن از آن مکان دربیاید که راهی برای خروج وجود ندارد

 قسمتی از متن رمان آسانسور :

جرمی چنان دلواپس و نگران بود که حتی دلش نمیخواست بداند جانی چگونه از آنجا سر درآورده و چرا دیگر هرگز به خانه اش باز نگشته است .
آیا او به حال پدر و مادرش که در فراقش آسیب روحی بسیاری دیده بودند ،فکر نمی کرد ؟
همه ی سوالات ذهنش همچون گره ی کوری بودند که گویی تنها به دست جیمی فلتون باز می شدند .
جیمی ،این پسر دیوانه که ظاهرا عجیب تر و حتی خطرناک تر از آن بود که به نظر می رسید .
پس از گذشت نیم ساعت جرمی از بازگشت جانی به مغازه اش ناامید شد .یقینا در آن شلوغی و ازدحام نیز پیدا کردن او کاری غیرممکن بود .

تصمیم داشت خودش عزمش را جزم کرده و راه خروج را پیدا کند زیرا با تمام اتفاقات عجیبی که در چند ساعت گذشته رخ داده بود هر چه فکر می کرد به آن نتیجه می رسید که امکان ندارد فضایی به آن بزرگی هیچ راه خروجی نداشته باشد.

-فقط دلم میخواد دوباره ببینمت جیمی فلتون !

همچنان اعتقاد داشت همه چیز به جیمی ختم می شود و برای دیدن او و زدن مشت محکمی بر صورتش صبر و قرار نذاشت .
در همین فکر و خیال ها بود که با ضربه ی محکمی که به پشت پایش خورد صدای ناله اش بلند شده و با خشم و غضب به عقب برگشت…