ابی سیریش بادیگارد میشود | چیکسای

نام_رمان: #ابی_سیریش_بادیگارد_میشود

نویسنده:#چیکسای

ژانر:#فانتزی

خلاصه رمان ابی سیریش بادیگارد میشود :

ابراهیم جوانمرد زاده معروف به اِبی سیریش، که از لوطیها و داشهای منطقه پایین شهر تهران است. به عنوان بادیگارد دختر یکی از وکلای معروف، به همراه مادرش خدیجه سلطان و خواهرش صدیقه، به زندگی پر زرق و برق آقای وکیل وارد میشود… پایان خوب.

 

قسمتی از متن رمان ابی سیریش بادیگارد میشود : 

دل صدیقه با شنیدن این حرفها از دهن کیومرث شکست. با خودش گفت:
– ای خدا یعنی میشه یکی یه روزی پیدا بشه و به من بگه عزیزم! کوچولو!
نگاهی به هیکلش کرد که اصال به نظر کوچولو نمیومد و در دل گفت:
– به تو خرس گنده برازنده تره تا کوچولو! بی لیاقت! حتی حشمتم دیگه بهت نگاه نمیکنه چه برسه به
کیوخان !
سرش با حسرت به سمت کیومرث چرخید که داشت پشت تلفن حرف میزد:
– کاری نداری عسلم؟
….. –
– باشه عصر میام دنبالت با هم بریم سینما! بای گلم

صدیقه دومرتبه تو دلش آهی کشید و گفت:
– خوش به حالش چی همه اسم داشت عزیزم، کوچولو و بای گلم! ولی معنی این آخری چی بود؟ گلم که
یعنی گلم ولی بای چی بود؟
ابرویی باال انداخت و باز تو دلش گفت:
– حتما این دیگه یعنی خیلی گلم! خدایا یعنی میشه یکی هم به من بگه بای گلم؟ ای بمیری حشمت که از
تو غیر از نگاه هیزت هیچی به جون ما نرسید!

تو همین درگیریها با خودش بود که صدای کیومرث رو که اونو خطاب میکرد شنید
– صدیقه خانم شما به نازی نگفتید که من حمومم؟
صدیقه با یه دستش محکم زد رو اون یکی دیگه و گفت:
– نه آقا! ما به حموم شما چکار داشتیم! بهشون گفتیم شما نیستید!
کیومرث چشماشو ریز کرد و گفت:
– واسه چی نگفتید صدیقه خانم؟
صدیقه نزدیکتر اومد و متعجب گفت…