ادم میشوم اگر حوایم تو باشی | نازنین رجبی

نام_رمان: #آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی

نویسنده:#نازنین_رجبی

ژانر: #عاشقانه 

خلاصه رمان ادم میشوم اگر حوایم تو باشی:

این رمان در مورد دختری به اسم حوا است که در نوجوانی مورد آزارو اذیت عشقش قرار میگیره و به شدت از این واقعه ضربه میخوره و سعی میکنه دوباره زندگیشو از سر شروع کنه
که با ورود آزاد آدین زندگیش دستخوش دچار تغییرات زیادی میشه...
پایان خوش

 قسمتی از متن رمان:

با باز شدن در موج گرمایی که بیرون در بود گونه های یخ زدم رو نوازش کرد قلبم دیوانه وار به در و دیوار قفسه سینم میکوبید…خدایا
نه…االن نه در کامل باز شد…رخ به رخ…سینه به سینه..

بعد چند وقت؟!!دقیقا یکسال…بعد یکسال..تعجب..بهت

..دلتنگی..همه و همه
باعث شد که دستم مشت شه و بغضی گلوم رو فشرده تر کنه..هیچکس هیچ حرفی نمیزد.

.انگار نفس هم نمیکشیدن..کاش بشه لب باز کنه
و اسمم رو صدا بزنه..محتاج صداشم..محتاج بودنشم…
همیشه یچیزی از وجود #معشوق
تو قلب #عاشق ته نشین میشه
برای همیشه….
حتی اگه همدیگرو ترک کنن..
قفسه سینم از شدت استرس بشدت باال و پایین میشد حتی یک لحظه هم

از نگاه کردن بهم دست بر نمیداشتیم..حتی پلک هم
نمیزدم..میترسیدم با پلک زدنم از دستش بدم هیچکس دیگه

هم جرات حرف زدن نداشت..!فک منقبض شدش..رگ برجسته
گردنش..چشمایی که رگه های سرخ توش دیده میشد دستی

که مشت شده بود..همه و همه برام ستودنی بود..دلم میخواست پر بکشم سمتش
و جوری منو به اغوش بکشه که هیچی ازم باقی نمونه.

.با صدای لرزونی که هیچ شباهتی با صدای خودم نداشت لب زدم:
_من….می…میخواستم….برم…
نگاه بیتابش بیتاب تر شد.قدمی به سمتم برداشت..
_عزیزم معرفی نمیکنی؟!!
تازه متوجه موقعیتم شدم نگاهم چرخید سمت دختری از بازوش اویزون بود..
مها..
برنده ی این بازی..
ناخواسته قدمی به سمت عقب برداشتم من چرا هیچکسو ندارم؟!چرا انقدر تنهام؟!

یه صدایی از فاصله دور انگار داشت صدام میزد چرا
انقدر گرمه…چرا دارم اتیش میگیرم؟!چرا نمیتونم جواب کسی رو که داره صدام میزنه رو بدم..؟

!چرا خونه داره دور سرم
میچرخه؟!لحظه اخر فقط خودم رو دیدم که با زانوهایی سست شد پخش زمین شدم و ازادی که پرکشید سمتم .
***
خاموشی مطلق….
سوزش گلوم..گرما..تشنگی..ملتهب بودن گونه هام..همه رو حس میکردم..

دلم میخواست چشمام رو باز کنم اما انگار به پلکام چسب زده
بودن..کف دستام عرق کرده بود و گلوم بشدت میسوخت..

حس مواقعی رو داشتم که بعداز یه روز سرد زمستانی مریض میشدم…با تقال
پلکام رو باز کردم و بزور رو تختی که روش دراز کشیده بودم نیم خیز شدم.

اتاقی که داخلش بودم برام اشنا نبود..بدنم بشدت درد میکرد
و گرفته بود..سرفه ای کردم..باال پلکام و گوشه لبم نبض میزد..پاهام رو از تخت اویزون کردم و دستی به گردنم کشیدم..با شنیدن صدای
در سرم چرخید همون سمت..در باز شد و باران وارد شد ، با دیدنم که رو تخت نشسته بودم با نگرانی نزدیکم شد و جلو پام زانو زد
دستام رو میون دستاش گرفت و با بغض گفت:
_قربونت برم من..
با تعجبنگاهش کردم..دستم رو نزدیک لباش برد و بوسه ای رو پشت دستام کاشت..با تعجب فقط بهش خیره شدم..با خیس شدن دستام
فهمیدم که داره گریه میکنه ، با صدای گرفته ای که هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت گفتم



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 600 صفحه