الماس | شراره

نام_رمان#الماس

نویسنده:#شراره

ژانر:#عاشقانه #اجتماعی #طنز

خلاصه رمان الماس:

دانلود رمان الماس :دختری از جنس شیشه
اما به ظاهر چون کوه
دختری با قلبی شکننده و کوچک
اما به ظاهر چون آسمانی پهناور
دختری با گذشته ای پر از مهتاب تنهایی
اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی
الماس سرگذشت یه دختره
از اون دسته ای که اغلب با کمترین توجه از کنارشون رد میشیم
از اون دسته ای که همه آرزو داریم که کاش ما جای اون بودیم…
همیشه فکر می کنیم بی غم ترین آدمای روی زمین هستند . . .

هیچوقت نمی فهمیم شاید اونا هم یه دردهایی دارن. . .
هیچوقت نمی فهمیم شاید اونا هم نیاز به یه تکیه گاه دارند . . .
هیچوقت نمی فهمیم اونا هم دلی دارن
شکننده تر از آینه…

 

 قسمتی از متن رمان الماس :

مهراب دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت: سما بیا و از خر شیطون بیا پایین. شرکت رو بسپار
به مجیدی و هم خودت رو راحت کن هم منو.
به چشمهاش خیره شدم و گفتم: آخه نمیشه که شرکت رو بسپارم با امان خدا. به اینا هیچ
اعتباری نیست. اصال آدمهای دلسوزی نیستن.

مهراب: حاال تو برای چند وقت آزمایشی کاری رو که من گفتم انجام بده. اگه بد بود بی خیالش
شو. در ضمن شما این چند وقت هم مشغول نامزدیتون هستی هم اینکه قراره بیای و دفتر ما رو
سر و سامون بدی.

با شنیدن این حرف با خوشحالی پریدم و گفتم: راست میگی؟ دوستت قبول کرد که من دفتر رو
بچینم؟
مهراب: آره بابا. تازه از خداش هم بود. فقط باید بریم وسایل بگیریم.
من: اِ پس فر

دا با هم بریم اول دفتر تا من ببینم به چه چیزهایی الزم داره و بعدش بریم خرید.
نظرت چیه؟
مهراب: پس کارهای نامزدیت چی؟
من: اون که یه خرید بیشتر نبود و تموم شد. بقیه کارها با بردیا و مامان و باباشه.
مهراب: باشه، من که فردا بی کارم. اما تو چی؟ با شرکت چیکار میکنی؟
خودم رو لوس کردم و گفتم: مگه میشه خان داداشم چیزی بگه و من نه بیارم؟
مهراب که مثل همیشه با شنیدت کلمه ی “داداش” گل از گلش شکفته بود.
مهراب: آخ که داداشت فدات شه گلی. بیا بریم داخل یه چایی بخوریم که بدجور دلم هوس یه
چایی خوش رنگ کرده.
با هم داخل شدیم و مهراب رفت لباسشو عوض کنه. منم رفتم برای خودمون چایی ریختم
.نشستیم توی هال که مهراب هم پیداش شد. داشتیم چایی می خوردیم که در محکم باز شد و
مهراد با دو اومد سمتم و همینجور پشت سر هم داشت صدام میکرد.
مهراد: آجی، آجی، آجی،…..