بارکد |نرگس نعمت زاده

نام_رمان: #بارکد

نویسنده:نرگس_نعمت_زاده

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان بارکد :

رمان بارکد روایت زندگی یک دختر.هکری دل سنگ و خلافکار،که با ندانم کاری های پدرش به این راه پر فراز و نشیب کشیده شد.
دختر قصه ی ما،مجبور به همکاری با هفت پسر خلافکار در باند بزرگ بارکد شد.
در این میان،پلیسی وظیفه شناس و مغرور دل به دختری خواهد بست که تمام زندگی اش را خلاف و گناه پوشانده…در این میان تصمیمی میگیرد که سرنوشت هر دویشان را دچار تغییر می کند….

 

قسمتی از متن رمان بارکد :

یه اقتدار خاصی داشت، نشستم پشت میز.خودش مدارکو گذاشت جلوم.یه پوشه سیاه بود.همه ی چیزایی که لازم داشتم دقیق و حساب شده اماده بود.کارمو شروع کردم.یه ساعتی گذشت اماهنوز زیاد موفق نبودم.یعنی نصف راهو رفتم.داشت هکم می کرد.از طرفی نگاه خیره کیان هم اذیتم می کرد.عرق نشسته بود رو پیشونیم.یکم آب خوردم.فهمید یه خبرایی هست.
پوزخند زد و گفت:چی شد پس؟
محکم جوابشو دادم.
_من کارمو بلدم.مگه سر در میاری چی به چیه؟
_هی بگی نگی.هیچ کدوم از فایلا رو باز نکن.

جوابشو ندادم و مشغول شدم.از یه طریق دیگه تونستم به سیستم هاشون نفوذ کنم.سریع کارمو کردم و اومدم
بیرون.یه نفس راحتی کشیدم.
نگاش کردم و گفتم:تموم شد….
معلوم بود براش عجیبه اما جوری تظاهر می کرد که خیلی خونسرد به نظر برسه.
_تو پوشه چند تا فلش هست.اطلاعاتو بریز توش و بیا.
رفت.حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد.خیلی سوختم.کارارو انجام دادم و منم به جمعشون پیوستم.داشتن چایی کوفت می کردن.
حمید با دیدنم گفت:تموم شد؟

سر تکون دادم.
حمید:خب آقای ملکی.راضی بودین.?

کیان:من که هنوز چکشون نکردم.
پوششو انداختم رو میز.
حمید:اگه می خواین با سیستم من چک کنین.
مهرداد:نه مچکر.لپ تاپ همرامونه.
بهش گفتم کدوم فلشه.زدش به لپ تاپ.بیست دیقه ای مشغول بودن.سرشو بلند کر..نگاهش سرد بود.بدتر از نگاه
من.
کیان:خب ظاهرا که مشکلی نیست.