بازمانده ای از طبیعت|الهه یخی

نام رمان:#بازمانده_ای_از_طبیعت

نویسنده: #الهه_یخی
ژانر:#عاشقانه #تخیلی #معمایی

خلاصه رمان بازمانده ای از طبیعت:

من ٬دختری از زمین که برای یافتن بازمانده به اینجا آمده ام
و تو شاهزاده ای از جنس آتش و شیطان هستی که…
برای به دست آوردن من هرکاری انجام میدهی.
راز عجیبی این سرزمین را در بر گرفته که کسی از آن اطلاعی ندارد
به زودی راز ها معلوم٬و هویّت من آشکار خواهد شد.

قسمتی از متن رمان بازمانده ای از طبیعت :

با احساس بوی خاک خیس و آواز پرنده ها چشمامو باز کردم. بالای سرم پر بود از درختهای تنومند که
سر به فلک کشیده بودن. خواستم بلند بشم که سرم تیر کشید. سرم به طرز وحشتناکی درد میکرد.

دستم رو گذاشتم روی سرم و نشستم.

به اطراف نگاه کردم. من اینجا چیکار میکردم؟؟؟؟منکه……منکه……اصلا من کجا بودم که از اینجا

سردر آوردم؟؟؟؟چرا هیچی یادم نمیاد؟؟؟؟؟وای خدا این دیگه چه بلاییه که سرم اومده؟؟؟؟؟

تو همین فکرها بودم که صدای شکستن چند تکه چوب از پشت بوته هایی که پشت سرم قرار داشتن

رو شنیدم!!!حتی جرأت اینکه برگردم و ببینم صدای چیه رو نداشتم!!!!وای خدا اینجا دیگه کجا

بود؟؟؟؟؟

بار دوم که صدا تکرار شد،بی توجه به سردردم از جام پریدم و شروع به دویدن کردم. بدون اینکه

بفهمم مقصدم کجاست و دارم از چی فرار میکنم. فقط می دویدم و می‌دویدم…….

وقتی متوقف شدم که پام به تنه ی درختی که روی زمین افتاده بود و راه رو بسته بود گیر کرد و به

طرز فجیعی از طرف بازوی چپم محکم خوردم زمین!!!!بازوم به طرز وحشتناکی موقع افتادن صدا داد

و درد میکرد و بازوهام داشت میسوخت.

وقتی چشمم به بازوهام افتاد تازه فهمیدم که با چه وضعیتی تو این جنگل لعنتی گیر افتادم.فقط یه

لباس آستین کوتاه به رنگ فیروزه ای تنم بود و موهام به صورت پریشان،روی شونه هام پخش شده

بود و اونو پوشونده بود.

باز هم صدای شکستن چوب اومد.ولی چون بازوم درد میکرد و از درد به خودم مچاله شده بودم حتی

نتونستم از 

حتی

نتونستم از……