بازگشت سه تفنگدار | فاطمه موسوی

نام_رمان: #بازگشت_سه_تفنگدار

نویسنده:#فاطمه_موسوی

ژانر:#عاشقانه

خلاصه رمان بازگشت سه تفنگدار:

سه تفنگدار شیطون رو که یادتونه ؟ همونایی که همه رو دیوونه کرده بودن و تو شیطونی و خرابکاری نظیر نداشتن . حالا این سه تا شیطون بازم به هم رسیدن ، اون هم بعد از ده سال . تو این ده سال خیلی چیزا تو این سه تا فرق کرده . رفتار هاشون ، اخلاقاشون ، کاراشون و … همه فرق کرده اما هنوز هم سه تفنگدارن . سه تفنگدار که قراره ماجراهای عاشقانه و پلیسی رو دنبال کنن .

قسمتی از متن رمان بازگشت سه تفنگدار:

اخمهام رفت تو هم، آماده بودم تا آیهان رو صدا کنم؛ اما بهخاطر اینکه پیش متینو کیوان آبروریزی نشه آروم سر تکون دادم:
میخوام یه بار رادمان رو ببینم.

-اگر هر زمان دیگهای بود میگفتم نه؛ اما نمیدونم کی روی زبونم کلمه باشه رو گذاشت و قبول کردم. بالاخره اون هم پدرش بود. کیفم

رو برداشتم و از اتاق زدمبیرون.
خانم عصبانی تشریف میبرین؟ –
آره دیگه، مامان اینها برگشتن امروز صبح. برم یهکم تو جابهجایی وسیلهها –
کمکشون کنم.
سلام منم بهشون برسون، مراقب دستت هم باش.

حتما، فقط پرهام…

نگران اون نباش، یه پروندهی تپل براش میسازم. –
لبخندی زدم و سر تکون دادم. از اداره که زدم بیرون هوا تاریک شده بود.
خیابونها خلوت بودن و زود رسیدم. از ماشین پیاده شدم و درش رو قفل کردم. دستم رو روی زنگ گذاشتم. بعد از چند دقیقه دوباره زنگ رو زدم؛ اما انگارنهانگار. باتعجب به پنجرهی خونه نگاه کردم، روشن بود. کلید انداختم و وارد شدم، همونطورکه در رو میبستم بلند گفتم:
آهای اهل خونه، یعنی یکی نیست در رو برای من باز کنه؟ –
صدایی نیومد. چادرم رو در آوردم و با ابروهای گرهخورده وارد خونه شدم، این
سکوت بدجوری عجیب بود. چیز عجیبتر نبوده هیچ ماشینی تو حیاط بود. یعنی کجا
رفته بودن؟ گوشهی سالن پر بود از ساک و پلاستیک، روی مبلها هم لباسهاشون افتاده
بود.
مسخرهبازی نکنید، بیاین بیرو…