رمان باورم کن | آرام رضایی

نام_رمان: #باورم_کن

نویسنده:#آرام_رضایی


ژانر: #عاشقانه #طنز #کلکلی

خلاصه رمان باورم کن :                                                                      

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.
بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه.
آنید مخصوصا” دنبال خونه ای میگرده که بدون عنصر ذکور باشه و خونه خانم احتشام بهترین جاست چون سالهاست که بچه های خانم احتشام خارج از کشور زندگی میکنن. همه چیز خوب پیش میره تا روزی که آنید از مرخصی میاد و… پایان خوش.

 قسمتی از متن رمان :

موندن و زدن و رقصیدن و فیض بردن و از اونجایی که دیگه ساعت ۱ شده بود تا طراوت جون یه تعارف کرد که شب باشید درسا سریع خودش و النازو موندگار کرد.خوب مادر من کی یه همچین شبی مهمون نگه می داره اونم دوتا فضولشو.

اینا نذاشتن من دو دقیقه درست و حسابی شروین و ببینم.از شانس مزخرف من فردا صبحم کلاس داشتم خیر سرم. شانس از این مزخرفتر. نمی شدم که نرم. بس که کلاسهامو پیچونده بودم نمی رفتن حذفم می کردن.بالاخره بچه ها رضایت دادن و رفتن.

درسا و النازم که انگار خونه خودشونه بدو بدو رفتن تو اتاق من.من و شروینم طراوت جون و بوسیدیم و شب به خیر گفتیم و از اونجایی که طراوت جونم می خواست ضد حال بزنه بهمون دم پله ها ایستاد و با چشم ما دو تا رو نگاه کرد تا بریم بالا. مگه می رفت. من و شروینم مثل دوتا بچه خوب مثبت و سر به زیر رفتیم بالا تا رسیدیم جلوی در اتاقامون.ایستادیم رو به روی همدیگه.

شروین یه نگاه ملتمس به من کرد و گفت: نمیشه امشبه رو تو اتاق من بخوابی؟من: ههههههههههههههه بی تربیت، نمیشه این کولی ها بعدن آبرو برام نمی زارن.یهو شروین خندید و یه نگاه شیطون به من کرد و گفت: من گفتم فقط تو اتاقم بخوابی نگفتم خبریه. که بی تربیت باشم. یه چشمک زد و با همون شیطنت گفت: تو خودت داری به یه چیزایی فکر می کنی.

ای که شانس و داشته باشین شروینم برای ما امشب غلط گیری می کرد. خاک بر سرم که همیشه این ذهن منحرفم بی شرفم می کنه. اما خدایی منم از اون فکرا نکرده بودما.برای کم کردن ضایگی به سقف نگاه کردم و سرمو خاروندم.شروین دو قدم اومد سمتم. نظرم جلب شد. نگاهم کشیده شد سمتش. تو چشمهاش دقیق شدم.

 

دیگر رمان های آرام رضایی:

رمان پشت یک دیوار سنگی

رمان هیچکی مثل تو نبود

رمان فقط من فقط تو