ببار ای سپید | شکوفه شهبال

نام رمان:#ببار_ای_سپید

نویسنده: شکوفه شهبال

ژانر:#عاشقانه #اجتماعی


خلاصه رمان ببار ای سپید :

رمان ببار ای سپید،داستان صدف ملکان دختری معصوم و زیبای هجده ساله توسط پدرش به مردی زن‌دار و خشن به نام بهادر داده می شه. بهادر پولدار و جذاب که به گفته ی زنش عقیمه ، بدون این که بخواد دلش برای صدف سُر می خوره و…این ماجرا باعث می شه رازهای زیادی این وسط آشکار شه.

 

قسمتی از متن رمان ببار ای سپید :

دراور را باز کردم و روسری ها و شال ها را نشانش دادم.

بهیه نگاه خریدارانه ای به آنها انداخت:

_ خودت هرکدوم رو دوست داری. همه شون به صورتت میان.

ولی‌…خودم روسری بلند شیری رنگی را بیرون کشیدم:

_این چطوره عمه؟

بهیه لبخند گرمش را بر تن سردم پاشید:

_خوبه قشنگه  همین روبردار.

همان را برداشتم. عمه روی تختم نشست و از پنجره به بیرون خیره شد:

_ ما خیلی برو بیا نداریم. اقوام  تابستون که بشه، تند تند بهمون سر می زنن ولی تو پاییز و زمستون برو بیایی نیست. مگر برای سالگردها، عروسی ها، نامزدی ها، تولد ها، جمع های دوستانه.

کنارش نشستم:

_ اگه حیاط دوباره سبز بشه، روحیه همه خوب میشه.

 

دانلود رمان ببار ای سپید | شکوفه شهبال

عمه آه پرسوزی کشید:

_ امیدوارم. راستی امروز سرمزار حسابی اذیت شدی! اصلا حواسم نبود که تو هم عزاداری.

دست بر شانه ام گذاشت و سرم را به آغوش گرفت:

_ دردهای ما یکیه ولی عمقش فرق می کنه. داغی که تو دیدی به مراتب سوزناکتره.

سرم را پایین انداختم قطره های اشک از چشمانم بیرون زدند. عمه ادامه داد:

_می دونم. تو هم دلتنگ مادرت و خواهر برادر و پدرت شدی خدا رحمتشون کنه.  آدم سر خاک که میره خیلی آروم میشه. چرا سر خاکشون نمی ری؟

پس از برداشتن اجساد از زیر آوار به خواهش زیاد من و پدرم، آن ها را به تهران و گورستان بهشت زهرا منتقل کرده بودیم.

راستش اوایل با پدرم هر هفته می رفتیم ولی بعد ها نه خودش رفت نه منو برد!

عمه دستش را از شانه ام برداشت و بر روی دستم گذاشت:

_ من پنج شنبه جمعه ها تعطیلم از این به بعد با هم میریم بهشت زهرا چطوره؟

_گریه های بی امانم پاسخ سوالش شد.

شب بعد همگی به اتفاق هم به سالن رفتیم. دو برادر در کت و شلوار مشکی، توجه همه مخصوصا دختران را به خود، جلب کرده بودند. بهامین، بهادر و بهیه مودبانه سر میز مهمانان می رفتند و به آنها خیر مقدم می گفتند. طبق توصیه مادربزرگ من کنار او نشستم. ابتدا مادربزرگ میکروفون به دست گرفت:

_خانم ها و آقایون محترم خیلی خوش اومدین! امیدوارم تو شادیهاتون شرکت کنم. امسال یه گل دختر به جمع خانوادگیمون اضافه شده. معرفی می کنم: صدف جان دختر خونده و عزیز دل من!



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 184 صفحه