بد قدم |فروزان

نام_رمان#بد_قدم

نویسنده:#فروزان

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان بد قدم:

دانلود رمان بد قدم:کتاب تاریخ را بست. می دانست این امتحان را خراب می کند.با خود فکر کرد کاش حداقل دو سه روز بعد می آمدند. به ساعت نگاه کرد. ده شب بود. باید می خوابید تا صبح به موقع بیدار شود. طبق معمول وسایل فردا را آماده کرد وقبل از اینکه به تختخواب برود به آینه ی قدی روی دیوار نگاه کرد. نزدیک تر رفت وانگشتانش را روی آینه

 قسمتی از متن رمان بد قدم :

سحر جواب داد :”این چه حرفیه.” –” خب راست میگم دیگه…” بعد چادر و شال سحر را به دستش داد تا بپوشد. در همین حال گفت:”چه با سلیقه.” اشاره اش به لباس های سحربود. سحر احساس کرد مسخره اش می کند.

اما فقط به گفتن”متشکرم”بسنده کرد.

هر دو به طبقه ی پایین رفتند.

سحر با مهمان ها سلام و احوالپرسی کرد. ثریا خانم در حال اسپند دود کردن ، از عروس خوشگلش تعریف می کرد. رضا روی صندلی پای سفره عقد نشسته بود. سحر سلام آهسته ای کرد و کنار رضا روی صندلی دیگری نشست. رضا با لبخندی که انگار کل صورتش را پوشانده بود جوابش را داد.عاقد شروع کرد به خواندن خطبه ی عقد ، سحر انگشتان سردش را در هم قلاب و زیر چادرش پنهان کرد تا کسی متوجه لرزشش نشود. بعد از اینکه جواب “بله” را با اجازه ی پدر و مادرش گفت. صدای هلهله بلند شد.عاقد همه را دوباره به سکوت دعوت کرد تا جواب مثبت داماد را هم بشنود. بعد از آن ثریا خانم از مهمان ها با شیرینی پذیرایی کرد. رضا هم مجبور شد برخلاف میلش از کنار سحر برخیزد و به اتاقی که آقایان نشسته بودند برود

تنها بیاید . سحر این را درک می کرد. اما درک این موضوع باعث نمی شد که دلش نخواهد خواهرش پیشش باشد.

او بیشتر از هر وقت دیگری به وجود صبا در کنارش نیاز داشت. دوست داشت با او حرف بزند تا شاید حداقل از استرسش کم شود. خانم جان که خودش بمب استرس بود. او در حالت عادی موقعی که مهمان داشت عصبی و جوشی بود .چه برسد به اینکه مراسم عقد کنان دخترش هم باشد. با آقاجان هم که نمی شد درد دل کرد. از وقتی که سحر جواب مثبت به خواستگارش داده بود از خجالت زیاد کمتر جلو آقاجان آفتابی می شد. صدای ضرب انگشتان کسی به در اتاقش نواخته شد و او را از افکارش بیرون کشید.

جواب داد :”بفرمایید.” در اتاق باز شد و سمانه خواهر رضا با لبخند وارد شد و سلام کرد. سحر به احترامش بلند شد و جواب سلامش را داد. سمانه گفت:” کجایی عروس خانم؟! عاقد اومده.همه منتظر شمان. نمیخوای بیای پایین؟” سحر آرام جواب داد:”

چرا.اومدم.” سمانه نزدیک تر آمد و گفت:” رنگشو ببین! سفید شدی مثل گچ… مگه قراره اسیری ببرنت که انقدر آشفته ای