برای من بخون برای من بمون|هاوین امیریان

نام_رمان:#برای_من_بخون_برای_من_بمون

نویسنده:#هاوین_امیریان

ژانر: #عاشقانه #موزیکال #کلکی

خلاصه رمان برای من بمون برای من بخون از زبان نویسنده: 
داستان زندگی یه دختر نوزده ساله به نام عاطفه است که عشق شدید و عجیبی به یک خواننده داره . تا اینکه یک روز اتفاقی از قاب تلوزیون برق حلقه ازدواج رو تو دست خواننده محبوبش میبینه و بعد متوجه میشه که همون روز ، روزه عقد اون خواننده بوده .دقیقا توی اولین سال و اولین ترم به طوراتفاقی با پسری همکلاس میشه که … ای بابا همچین میخونی که انگار انتظار داری کل رمان همینجا باشه …. همه رو که نمیتونم همینجا بگم . خودتون بوخونید …تا اینکه توی یه شب فوق العاده ، قشنگترین و زیباترین اتفاق زندگی عاطفه بایه تلفن رقم می خوره ….پایان خوش.

قسمتی از متن رمان برای من بمون برای من بخون :
خواست دستاشو از دستم بکشه بیرون . نذاشتم و سفت گرفتمشون . دستاشو برد بالا. دستای
منم که محاصره اشون کرده بود ، رفت بالا . با پشت دست من اشکاشو پاک کرد. قلبم ریخت .
ضربان تندی گرفت . دستاشو باز کردم و کف دستشو بوسیدم . باز دادش رفت هوا .
عاطفه-: عه محمد نکن این کارو … چند بار بگم ؟…
برای اینکه بحثو عوض کنم گقتم
-: این دخترا هم چششون درومد بس که زل زدن به ما منتظر شدن یه صحنه بریم …
چشماش گرد شد .
عاطفه-: خاک به سرم … آبروم رفت … ببینم تو آخرش واسه ما حیثیت میذاری؟…
حالا اگه قضیه دیشبو تعریف می کردم بیچاره ام می کرد . خندیدم .
عاطفه-: صبح واسه چی دنبالم می کردی؟…
آخ دوباره دلم گاز خواست . بلند شد . منم پا شدم و یه شکلات هم انداختم دهنم .
-: آهان … یادم انداختی …
خیزی برداشتم . باز در رفت . دویدیم بیرون . مامان از تو آشپزخونه داد زد .
مامان-: باز اینا شروع کردن … آخه عاطفه تو میری چی بهش می گوی که اینطوری میشد؟ …
یادی ما هم بده …
توی پذیرایی فقط دخترا بودن . مامان و خاله هم تو اشپزخونه بودن . بقیه رو هم نمیدونم . دوید
نشست پیش دخترا . منم دیگه آروم آروم رفتم جلو..