بهادر | maryammoayedi

نام_رمان: #بهادر

نویسنده:maryammoayedi#

ژانر:#عاشقانه #اجتماعی

خلاصه رمان بهادر :

در مورد یه مرد جوون خودساخته هست که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشته تا اینکه اونم یه روز عاشق میشه اون هم عشق در نگاه اول..
“ با بلند شدن صدای اذون سرمو چرخوندم سمت مسجد محل…همونجایی که یکماه پیش دل و دینم رو باخته بودم…منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم چوب بی ایمونیم رو بد رقم خوردم و تو همون نگاه اول شدم اواره یه جفت چشم عسلی .چشمایی که اگر چه حتی نیم نگاهی هم به من نکرد اما از همون دور هم وجودمو به اتیش کشوند و رفت..”
پایان خوش.

 

قسمتی از متن رمان بهادر :

نزدیکای رستوران یه گلفروشی بزرگ و معروف بزرگ بود….داخل شدم و به بزرگترین سبد گلی که اماده داشت اشاره کردم… یه کارت تبریک زیارت قبول رو برداشتم و پشتش نوشتم….”از طرف بهادر سپهرتاج و بانو”…ادرس رستوران رو پشت یه برگ نوشتم و دادم به کارگرفروشگاه….تاکید کردم تا یه ربع دیگه حتما برسه به دست یکی از امینی ها…از یه خیابون نزدیک همونجا ماشین رو انداختم تو جاده کمر بندی تا زود تر برسم….اون دفعه ای که اسدالله اومد فکرکردم فیلمشه..گوشیم زنگ خورد..با دست ازادم گوشی رو از جیب کت در اوردم…..نگاهی به صفحه موبایل انداختم…تماس از طرف از شراره امینی….گوشی رو گذاشتم روی داشبورد….بهتر بود بی جواب بمونه…رو ی پل که رسیدم زدم تو دور برگردون و پیچیدم سمت خونه ی اسدالله….

ساعت گرد و گنده ی سالن انتظار عدد سه نیم و نشون میداد….برای باتری قلب مجبور شدم تمامی دارو خونه های شبانه روزی رو بگردم…اخر سر هم با پارتی بازی شوهر خواهر هومان تو این ولوشوی تحریم یه باتری پیدا کردم….دیشب که رسیدم خونه اسدالله اثری از خود نامردش نبود…معلوم نبود دوباره تو کدوم خرابه ای مشغول چاق کردن بافورشه…زن بیچاره کنج اتاق توی تشک کهنه افتاده بود و دو سه تا از همسایه ها و خواهرش ودختر خواهرش دورش رو گرفته بودند…رنگش عین گچ سفید شده بود….اتاق بوی مرگ میداد..انگار همگی منتظر نشسته بودند تا غزل خداحافظی رو بخونه و برند پی زندگیشون…وقتی برای تلف کردن نبود….همون پتوی کهنه رو گرفتم دورش و دست بردم زیر بدنش و بلندش کردم…به خواهرش سپردم تا پرونده پزشکیش رو بیاره..تو تمام راه خاله سمانه یه ریز گله میکرد…



دانلودستان

لینک دانلود به درخواست نویسنده حذف گردید.

این رمان چاپی میباشد