به پایان خوش اعتقادی ندارم | سمانه خلیلی

نام رمان:#به_پایان_خوش_اعتقادی_ندارم

نویسنده: سمانه خلیلی (ماه بانو)

ژانر:#عاشقانه #پلیسی #انتقامی #هیجانی

خلاصه رمان به پایان خوش اعتقادی ندارم :

رمان به پایان خوش اعتقادی ندارم،داستان ما از اونجایی شروع میشه که، سروان سودا خلیلی، به اداره جدیدش منتقل میشه. بعد یک روز پرحادثه کاری، به مأموریتی پیش قدم میشه که سرنوشت سروان شجاعمون به کلی تغییر میکنه.

 

قسمتی از متن رمان به پایان خوش اعتقادی ندارم :

قطره اشکی سمج از گوشه چشمم چکید.اونایی که وسط داشتن دانس می‌کردن تشویقم کردن. هنوزهم نگاه‌مون با آرتین قفل هم بود. منتظر اشاره‌ی من برای شروع عملیات بود.شروع عملیات یعنی تموم کردن من برای همیشه. باتکون دادن سرم بهش اجازه شروع مرگم رو دادم. صدای آژیرپلیس همه رو به وحشت انداخت ولی من هیچ صدایی نمی‌شنیدم صحنه‌ها برام آهسته شده بود. شایان فوری دستمو گرفت ودنبال خودش کشوند لحظه آخرفریاد زدن آرتین رو که اسمموصدامی‌زد روشنیدم. برگشتم بهش نگاه کردم حتی ازسرمای نگاهم خودم یخ زدم چه برسه به آرتین. چندثانیه بهم دیگه نگاه کردیم که دستم توسط شایان کشیده شد ومن مجبور شدم برای همیشه ازعشق زندگیم رومو برگردونم. همراه شایان به درپشتی رفتیمو از اونجا فرارکردیم. سوارماشینی که بیرون پارک شده بودشدیم. ازآینه ماشین دیدم که آرتین داره میاد. ماشین به سرعت راه افتادوباعث شده بود آرتین فریادکشان پشت سرمون می‌دوید .لحظه آخرروزمین زانوزدومن یکبار دیگه شکستم. تموم شد. دیگه همه چیز تموم شد.سرموبه آینه خم کردم تاجای سیلی که روزگار بهم زده بودروببینم که ردش همان اشک هایم بود.
سرموروی شیشه گذاشتم وبیصداگریه کردم.من مسافری بودم که پشت سرش آب نریختن. میتی بودم که کفن نکرده خاکم کردن.مرده ای بودم که برام نمازمیت نخوندن …

 

دانلود رمان به پایان خوش اعتقادی ندارم

 

دلم میخواست به آرتین بگم بلندشو نمازمیت سجده نداره که توزانوزدی.
چشمامو بستم تمام خاطراتم اومد جلو چشمم روز اول برگشتنم به ایران، روز آشناییم باآرتین، کل کل کردنمون، خاطرات بچگی‌مون، بایادآوری اون روزا لبخند تلخی اومد گوشه‌ی لبم ولی دیگه تموم شده بود. ونبش قبر کردن‌شون جزعذاب چیزی برام نداشت. نفهمیدم کی خوابم برد که ای کاش خواب آخری برای جسمم بود. وگرنه روحم خیلی وقت پیش مرده بود.



دانلودستان

  • تعداد صفحات کتاب : 160 صفحه