بوی خاک باران خورده |مریم ارشدی نژاد

نام رمان:#بوی_خاک_باران_خورده

نویسنده: #پریسا_اسدی
ژانر:#عاشقانه #اجتماعی

خلاصه رمان بوی خاک باران خورده:                                                                        رمان بوی خاک باران خورده

درباره دختریه که تنهاست و با ذره‌ذره‌ی وجودش تنهایی رو حس می‌کنه. توی زندگیش کسی

رو نداره و از زندگی پدرش طرد شده. گذشته‌ی گنگ و مبهمی داره. دنبال اون گذشته میره.

چه اتفاقاتی می‌افته؟‌ در ادامه خواهید خوند.

نگاه کن!
ببین چقدر محکم شده‌ام.
من همانم.
همان که طاقتِ بی‌خبربودن از «تو» را نداشت و دیوانه‌‌اش می‌کرد.
همان آدمِ دلبسته‌ی وابسته‌‌ای که وَ اِن یَکاد خواندن‌هایش بدرقه سفر‌های کوتاه و بلندت بود.
من همانم!
فقط محکم‌بودن را سعی کرده‌ام
تا یادم بروی. تا نبودنت و ندیدنت «عادتِ» لحظه‌هایم شوند.
بی‌خیالِ اینکه برای محکم‌شدن چه تاوان‌هایی که نداده‌ام.
آن‌قدر زیاد که بارها در خودم شکستم و خرد شدم.
چه روزهایی که زمین خوردم و دست به زانو برخاستم
تا یادم بروی. تا نبودنت و ندیدنت «عادتِ» لحظه‌هایم شوند.
من همانم جانِ دلم!
همان دخترِ شیدایی که «چشمانت» تنها نقطه‌ضعفِ زندگی‌‌ام بود.
این آدم حالا وانمود می‌کند که محکم شده است.
قرص و استوار.
آن‌قدری که آدم‌ها فکر می‌کنند هیچ‌چیز و هیچ‌کس از پا دَرَش نمی‌آورد.
فقط…
قول بده شب‌ها از میان رؤیاهایم، بین خواب و بیداری گذر نکنی.
تا یادم بروی. تا نبودنت و ندیدنت عادت لحظه‌هایم شوند

قسمتی از رمان بوی خاک باران خورده:

از روی زمین بلند شدم و نگاهی به اتاق تاریک انداختم. سایه شب هنوز هم روی آسمان پدیدار بود.

– هنوز که شبه.

احساس می‌کردم دارم از گرما می‌پزم. اتاق به‌حدی گرم بود که انگار هیچ راه تنفسی وجود نداشت.

با حرص دستم رو روی پنکه کوبیدم و زیر لب غر زدم:

– لعنت بهت! یه بار نشد درست و حسابی کار کنی.

پرده رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم. هیچ صدایی نمی‌اومد. خواب به‌کلی از سرم پریده بود و

شبی پر از کابوس رو گذرونده بودم. ذهنم آشفته و سردرگم بود؛ برای همین سمت حموم رفتم تا

دوش بگیرم و تن خسته‌‌م رو مهمون کمی آرامش کنم. هوا کم‌کم روشن می‌شد و صدای همهمه

آدم‌های کوچه هم بلند می‌شد. مانتوی چروکیده‌م رو از کمد برداشتم و تنم کردم. هیچ فرصتی

برای اتوزدن نبود. احساس می‌کردم سال هاست که تنها و خسته‌م. …