بگو که رویا نیست | redmoon333کاربر نودهشتیا 

نام_رمان: #بگو_که_رویا_نیست

نویسنده:#redmoon333_کاربر نودهشتیا

ژانر: #اجتماعی #طنز #پلیسی 

خلاصه رمان بگو که رویا نیست:

فروزنده دختر جوانی است که سال آخر دبیرستان است ، تابحال دوست پسری نداشته و کمی برایش ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف سخت است ، با اینحال به طور اتفاقی با برادر دوستش، ژوبین آشنا می شود و این دوستی تاثیر زیادی روش میذاره روزها می گذرد و ارتباط فروزنده و ژوبین بیشتر می شود و فروزنده به ژوبین دل می بندد ، او روز تولد ژوبین را از طریق ناژین متوجه می شود و سعی می کند روز تولد او را غافلگیر کند ولی آن روز ژوبین را همراه دختر دیگری می بیند و دلش می شکند…پایان خوش.

 قسمتی از متن رمان:

ناژین : اگه بری و از دلش در بیاری قول میدم دوستیتون واسه همیشه دووم بیاره…من داداشم رو
می شناسم …منتظرهتا تو بری دنبالش و عذرخواهی کنی!
فروزنده : داداشت خیلی پرروهه…!!! من عذرخواهی کنم؟…عجب بابا….
ناژین : اون روزهای زوج میره یه باشگاهه…
فروزنده : خداحافظ!

فروزنده اجازه نداد که ناژین بیشتر از این حرف بزند و با ناراحتی از حیاط مدرسه خارج شد تا به
خانه برگردد ولی هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که با صدای ماهان سر جایش ایستاد ، روی
برگرداند و ماهان را کنار در بزرگ و سبز رنگ مدرسه دید، چشمانش از تعجب گرد شد ، ماهان
درحالیکه لبخند می زد به سمتش می آمد ، همان لحظه ناژین از هم مدرسه خارج شد …
فروزنده درحالیکه نگاهش به صورت ماهان خیره مانده بود با تعجب گفت :
– تو اینجا چکار می کنی؟!

ماهان چشمکی زد و گفت :
– غافلگیر شدی….نه؟
فروزنده با ناراحتی گفت :
– واسه چی اومدی اینجا؟!
و با نگرانی به اطراف نگریست ، چند تا از همکالسی هااز دور در حال نگاه کردنشان بودند ،سرش
را به سمت دیگری برگرداند ، ناژین بسویش می آمد .
فروزنده با کالفگی دستانش را روی صورت گذاشت و گفت :
– ماهان همین االن برو…
ماهان با تعجب گفت :
– چی؟! …برم؟ اومدم که با هم بریم بیرون…مگه خودت نگفتی امروز