تلافی جنایت و عدالت | KURO 

نام_رمان: #تلافی_جنایت_و_عدالت

نویسنده:#KURO

ژانر: #ترسناک#تخیلی

خلاصه رمان تلافی جنایت و عدالت:

این جا یه جای معمولی نیست!اینجا جاییه که عشق…جنایت…عدالت…ترس…شکنجه…انتقام…خون…تاریکی…ناامیدی به هم گره خوردن. اینجا زندگی چهار نفر به هم گره خورده. چهار نفر با گذشته های ناتموم!گذشته هایی که روی همدیگه تاثیر مستقیم گذاشتن .یه بخشش مشترک…و حالا یه انتقام مشترک! عدالت پیروز می شه یا شکست می خوبه؟

 قسمتی از متن رمان:

نائومی بعد از دو سال پیداش شده بود؟
حالا چرا به من زنگ زده بود؟
می دونستم خودشه چون من به جز اون نائومی، شماره ی هیچ نائومی یی رو تو گوشیم نداشتم!!!
زود تلفنو جواب دادم.
-الو… الو…

کسی که پشت خط بود هیچ حرفی نزد فقط صدای نفس هاشو می شنیدم.
با امیدواری سعی کردم به حرف بیارمش:
-حالت خوبه نائومی؟ حرف بزن! نائووومی حرف بزننن! چیزی شده؟
اما بازم چیزی نشنیدم.
-نائومی؟ زنگ زدی که بهم یادآوری کنی هنوز بلدی نفس بکشی؟!!!
بازم چیزی نگفت. اعصابم خرد شد. داد زدم:
-دِ حرف بزن دیگه لامصــــب!
بازم صدایی نیومد و بعد،
بوق…بوق…بوق…
صدای بوق ممتد تلفن روی اعصاب خط خطیم، بیشتر خط مینداخت)چه خط تو خطی شد!(
***
•••nhn•••

ساکمو توی دستم جا به جا کردم و به خونه یی که رو به روم بود خیره شدم.
چقد دلم می خواست یه کبریت بر می داشتم و اون خونه و آدماشو یکجا آتیش می زدم.
چه قد دلم می خواست هیچ وقت به اینجا بر نمی گشتم و تا آخر عمرم پیش ماهیرو می
موندم.ولی نمی شد!!
نفس عمیقی کشیدم و در رو با کلید باز کردم.
با قدم های آهسته، وارد خونه شدم.
خونه یی که توش تحقیر می شدم، خونه یی که توش شخصیتمو به راحتی خورد می کردن، خونه
یی که آدماش از من متنفر بودن!
هه! انقد از این آدمایی که فکر می کنن من چون یکسره می خندم حتما هیچ مشکلی ندارم
تعجب می کنم!!!
انقد از آدمایی که فکر می کنن من بی دلیل بی احساسم و لابد مُدلم بی احساسه، تعجب می
کنم!!!
از آدمای

این خونه هم تعجب می کنم!!!
از خودمم تعجب می کنم!!!
کلا تعجب می کنم!!!)چیزیم نیست یه کم خل شدم… نگران نباشید خودم درست می شم!!!(
از باغ گذشتم و وارد ساختمون خونه شدم. باغبون پیرمون با اخم از کنارم رد شد.
هزار ماشالا انقد از من تعریف کردن حتی مستخدمای خونه هم از من متنفرن!!!
یعنی واقعا اگه زیر بار اینهمه لطف غرق بشم حق دارم!)اممم…از اتاق فرمان اشاره می کنن آدم
زیر بار لطف غرق نمی شه! حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید!من می گم حالم خوب نیست
دیگه!!!(
در رو باز کردم و وارد راهرو شدم.
خونه ی ما یه جورایی قصره.یه قصر بزرگ که وسط یه باغ بزرگه.