تو فراموش و تو یادی | زهرا بیگدلی

نام رمان: تو فراموش و تو یادی

نویسنده: زهرا بیگدلی

ژانر:عاشقانه


خلاصه رمان تو فراموش و تو یادی:

رمان تو فراموش و تو یادی،داستان فوق عاشقانه، با یه راز بزرگ که کشفش طپش قلب‌ها رو در پی داره…
کژال؛ دختری که تو گذشته دردهای زیادی کشیده، انقدر زیاد که تو قلب مهربونش تلنبار شده و نمی‌تونه آروم بگیره…
اتابک؛ مردی که از عشق به جنون کشیده شده و…
و فرهانی که یه راز بزرگ تو سینه ش پنهونه و می‌خواد مرهم بشه به دردهای کژال…
ولی…
کاش کژال بجنگه، بتونه، بخواد که بشه اون چه که همه‌ چی رو رنگ شادی می‌بخشه و…

 

قسمتی از متن رمان تو فراموش و تو یادی:

اخم همیشه مهمان روی صورتش بدجوری خودنمایی می‌کند.
-عقد می‌کنیم.
گیج و منگ شده ام!
-مگه نمیگی مامان نباید بفهمه که…
از شوک زیاد جمله اش است که کلمات را گم کرده ام! ادامه حرفم چه بود که به زبانم نمی آید!
دستش را لابلای موهای مشکی و پرپشتش می‌کشد و هنوز هم جدی است!
– قرار نیست بفهمه.
-منظورت چیه؟
آرام است یا می‌خواهد آرام جلوه کند؟!
-ما عقد می کنیم، وقتی اسمم بره تو شناسنامت، ناهید دیگه نمی تونه کاری کنه.
ماشین را داخل پارکینگ شرکت پارک می‌‌کند، انقدر که فکرم مشغول بوده، اصلا متوجه ورودمان به پارکینگ نشده ام.
– پیاده شو، تو شرکت حرف می‌زنیم.
لب آستین کتش را می گیرم و می کشم تا مانع پیاده شدنش بشوم.
-چی میگی دامون؟! داری شوخی می کنی!؟

دانلود رمان تو فراموش و تو یادی | زهرا بیگدلی

از پیاده شدن منصرف و روی صندلی جا به جا می شود، زل می‌زند به چشم هایم.
-به نظرت من الان دارم شوخی می کنم؟! تنها راهش همینه باران. فکر کردی برای من خیلی راحته که عشقم، همه ی زندگیم، کسی که ذره ذره وجودم تمناش می کنه، جلوی روم باشه و مثل سیب زمینی بشینم و نگاهش کنم!؟ فکر کردی من کیم!؟ پیامبر زاده ام؟! معصوم ام؟! من در برابر تو، کم طاقت ترینم، بعد از شش سال خواستن و نداشتن الان انقدر تشنه ات هستم که وجود نفر سوم بینمون پررنگ تر از هر زمان دیگه ایه، نمی ذارم یه بار دیگه ناهید ازم بگیردت.
کلمه به کلمه تن صدایش بالاتر رفته است، بی اختیار و ترسان دستم را نزدیک لب هایش می‌برم.
-چرا داد میزنی؟!
چشم هایش روی دستم سر‌می‌خورد و با حرص از ماشین بیرون می رود، با کوبیده شدن در از جا می‌پرم، هیچ وقت تا این حدّ جدی و عصبانی ندیده بودمش، همین هم باعث شده است از مخالفت بترسم ولی مگر می توانم وجود مامان را نادیده بگیرم و پنهانی ازدواج کنم؟! حتی فکرش هم خجل و شرمنده ام می کند! فکر روزی که مامان بفهمد و من از خجالت نمی توانم در چشم هایش نگاه کنم معده ام را آشوب می کند! باید با دامون حرف بزنم، باید دنبال راه بهتری بگردیم… سریع از ماشین پیاده می‌شوم، پراخم به کاپوت تکیه داده، صدایش می‌زنم: دامون؟
اخم هاش بیش تر شده! نزدیکش می شوم، در نیم قدمی‌اش می‌ایست، من ترسان و او جدی به هم زل می‌زنیم
-من نمی تونم دامون…

چند رمان دیگر که شاید بپسندید:



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 173 صفحه