جرات یا حقیقت | nafas_me

نام_رمان: #جرات_یا_حقیقت

نویسنده:nafas_me#

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان جرات یا حقیقت :

دختری به اسمِ الناز از خانواده ای معمولی با دغدغه هایِ یک زندگیه عادی. سرِ یک دنده بودن، در یک بازی کودکانه راهی رو انتخاب میکنه که توش علامت سوال زیاد هست…
پایان خوش

 

قسمتی از متن رمان جرات یا حقیقت :

دو روز بود که از اومدنم به این ویلا گذشته بود و هر روز با خانواده در تماس بودم و هر لحظه هم با مسیج از بچه ها با خبر بودم….. در این دو روز هیچ اتفاق خاصی نفتاد….فقط به این پِی بردم که وضعِ امیر علی بد نیست…فقط ضعف اعصابِ شدید داره….

خیلی راحت میتونه منو از پرند تشخیص بده اما چون دوبار اولی که من رو دید ناگهانی بود …شوکی که بهش وارد شده بود باعث شده بود احساس کنه من پرندِ گم شدشم….وگرنه در این دو روز اخمو ، ساکت،سرد از کنارِ من میگذشت…زیاد دوست نداشت جلو چشمش ظاهر شم اما خاله حمیده اصرار داشت من همه اش پیشِش باشم….ولی هر بار با دیدنِ نگاهایِ سردِش از ترس سریع ازش دور میشدم….

 دیگه داشتم دیوونه میشدم…این سفری نبود که ارزوشو داشتم…..نمیخواستم حالا که به بزرگترین ارزوم یعنی مسافرت بدون مامان بابا رسیدم بهم بد بگذره….این باید ها و نبایدهایی که واسه خودم تعیین کرده بودم داشت دیوونم میکرد….اونقدر که زدم به سیم اخر و شدم همون النازی که توو مدرسه کسی از دستِش امون نداشت….البته اینجا برایِ کسی نمیخواستم مخل اسایش و رو اعصاب بشم…

.میخواستم حداقل واسه دل خودم شاد باشم….واسه همین صبح زود مثل همیشه ساعت ۴ که از خواب بیدار شدم…یکی از همون لباس گشادایی که همیشه از یه شونه اویزون بودن رو پوشیدم و با یه شلوار جذب از ویلا بیرون رفتم….موهامو باز گذاشته بودم و کلاه لبه دارِ اسپرتِ مشکیمو رویِ موهام گذاشته بودم…