حصار تنهایی من | پریبانو

نام_رمان: #حصار_تنهایی_من

نویسنده:#پریبانو

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان حصار تنهایی من :

قصه درمورد دختری به اسم آینازه که نه زیبایی افسانه ای داره که زبان زد خاص وعام باشه نه پول و ثروتی که پسرا برای ازدواج با اون به صف بایستن. دختری با قیافه معمولی که تو همین جامعه زندگی میکنه و بر خلاف تمام دخترا که عزیز کرده باباشون هستن این دختر نیست. باباش در کمال ناباوری و نامردی آیناز رو جای بدهیش میده به طلبکارش و مسیر زندگی این دختر از راهی باز میشه که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد.

 

قسمتی از متن رمان حصار تنهایی من :

چشمامو باز کردم. امیر کنارم نشسته بود. منم جای دیشب خوابیده بودم. با این فرق که بالشت زیر سرم بود. با خواب آلودگی بلند شدم و گفتم:
– چرا بیدارم نکردی؟
– بیدارت کردم که؟
– الانو نمی گم که؟ دیشب.
خندید و گفت: آدم خوبه با تو فیلم نگاه کنه! به نصف نرسیده خوابت برد! دلم نیومد بیدارت کنم. رو زمین خوابوندمت و بالشتم گذاشتم زیر سرت.
رفت به آشپزخونه. منم بلند شدم، رفتم دست و صورتمو شستم .

وقتی سر میز نشستم، گفتم:
– هنوز نقاشی هم می کشی؟
– حالا چی شده یاد نقاشی کردن من افتادی؟
– هیچی دیشب خواب نقاشی هاتو دیدم
خندید و گفت: آره می کشم…

اون اتاق نقاشیمه… بعد صبحونه بهت نشون می دم.
– تابلو هاتم می فروشی؟
– بله. اما پولشو می دم موسسه خیره … چون بهش احتیاجی ندارم …نقاشی دوست داری؟
– آره …ولی نه با رنگ و قلم مو… با مداد بیشتر خوشم میاد.
– جالبه …می خوای بهت یاد بدم؟
– آره، اگه هنرای انگشتات وقتی برات بذاره!
خندید و گفت: مسخرم می کنی؟
– نه جدی گفتم… می گم شاید سرت شلوغ باشه و وقت نکنی… تو که به نقاشی علاقه داشتی چرا رفتی دکتر شدی؟
– بخاطر دل خودم نقاشی می کشم …بخاطر دل مادرم دکتر شدم.

آخه نمی خواست پیش بچه های خواهر شوهرش که جمعیا دکترن کم بیاره… من این وسط قربانی چشم و هم چشمی مادرم شدم!
– چند ساله نقاشی می کشی؟
– از دبستان کلاسای آموزش نقاشی می رفتم.
سری تکون دادم و گفتم: آفرین!