رمان حقم نبود |nona_jooon

نام_رمان: #حقم_نبود

نویسنده: nona_jooon
ژانر: #عاشقانه

خلاصه رمان حقم نبود

داستان در مورد دختری به اسم پرنیانه… دختری که تو اوج لجبازی و خودخواهی نمیتونه نسبت به دیگران بی تفاوت باشه… با همه بدی ها و خوبی ها بازم اطرافیانش رو میبخشه و نمیذاره تا کینه ای تو قلبش بمونه…
ولی…
روزگار میخواد تا اونو امتحان کنه….
یه امتحان سخت…
که شاید توش راه بخششی وجود نداشته باشه…
امتحانی که قلب پرنیان رو به بازی میگیره…
یه بازی بین عشق و نفرت…
بین بخشش و تقاص…
و این شروع اشکار شدن یه رازه…
رازی قدیمی…

قسمتی از متن رمان حقم نبود:

نگار- عاشقیا… میگم نظرت راجع به ارتام چیه؟
پشت چشمی نازک کردم و همونجور که خیار رو از تو ظرف برداشتم تا پوست بکنم گفتم :-وا… خب الان من باید چی بگم؟ من چمیدونم… چیزی ازش یادم نمیاد که بخوام شرح بدم….
و بعد مشغول پوست کندن شدم… حرف طناز توجه امو جلب کرد و حرکت دستم کند شد…
طناز- راستی, کسی عکسی از این پسر عمه نداره نشونمون بده, که حداقل بدونیم داریم به استقبال
کی میریم ؟دکتر علی عبدالعالی : آموزش و پرورش بیماری سرطان دارد
سارا – چرا چرا… آرمین داره… چند وقت پیش با ارتام چت میکرد, ازش عکسشو هم گرفت… بذار برم
گوشیشو بگیرم …
و رفت سمت پسرا… همهمه اشون فروکش کرد… آرمین همونجور که گوشیو میداد دست سارا, بلند
گفت:

– خب چرا خودت نمیای بگیری پری خانوم؟ پیک میفرستی؟
از زور تعجب چشمام قد نعلبکی شد! کی؟ من؟ با حرص داد زدم :
– چرا حرف چرت میزنی؟ من کی خواستم؟
نیما – تو که راست میگی!

از عصبانیت, نمکدون ژله ای رو میزو برداشتم پرت کردم سمتش که جاخالی داد و خورد تو سر بهراد…
همونجور که سرشو میمالید گفت :
– ای بگم چی نشی…. جدیدا دستت خیلی به پرت کردن میره ها !…
– حقته… ادم فروش…
سارا با اومدنش سمت دخترا, بحثو کات کرد… ای خدااا… بببین دیگه کارم به کجا کشیده که باید
متلک فامیلم بشنوم… سارا بعد از کمی جستجو, گوشی رو گرفت وسط و گفت:
– ایناهاش, اینم پسر عمه مجهول ما!
همونجور که به خیار گاز میزدم, با چهره بی تفاوت به عکس نگاه کردم …
نِگا… مثل اینکه خارج بهش ساخته…. تیشرت سبز زیتونی تو تنش در مرحله جر خوردن بود… موهای
قهوه ای روشن که مرتب بالا داده شده بود و با اخم به کنار لنز دوربین زل زده بود… از تو عکسم