خیلی وقته | Royanpr

نام_رمان: #خیلی_وقته

نویسنده:Royanpr#

ژانر:#عاشقانه #طنز

خلاصه رمان خیلی وقته :

این داستان درباره عشقه .عشق واقعی.عشق واقعی عشقیه که هیچ وقت اومدنش رو متوجه نمیشی یهو به خودت میای و میبینی عاشقی این داستان درباره دو عاشقه که دلاشون میگن خیلی وقته میخوام بگم دوستت دارم(اسم رمان که به خیلی وقته خلاصه شده)این دوتا عاشق مسیر زیییادی رو طی میکنن تا به هم برسن نقش بازی میکنن مسخره بازی در میارن آدمای سر راهشونو پس میزنن فقط و فقط به خاطر اینکه به هم برسن.

 

قسمتی از متن رمان خیلی وقته :

حق داشت فک کنھ رھا منم چون رھا پوست برنزه و چشای سبز و بینی قلمی و لبی
متناسب با بقیھ اجزا ی صورتش داشت موھاش قھوه ای بود و در کل خوشکل بود
ولی باز من خوجل تر بودم من پوست سفید و موھای شکلاتی با چشای سبز مایل بھ
آبی داشتم اون بستگی بھ لباسم داشت کھ چشام چھ رنگی باشھ بینی قلمی و لبی زیبا
در کل خیلی زیبا بودم بیشتر بھ مامانم رفتھ بودم اما بعضیا میگن غیر رنگ چشات
بقیت باباتھ اما حیف با این دستھ گل رھا خانوم شده بودم دلقک سیرک و در کل منو
رھا خیلی شبیھ بودیم
نشستن کنار ھم بزرگا و بعد سھ ساعت ور زدن گفتن چاییو بیارم
چاییو تو کثیف ترین لیوانا ریختھ بودم

ھلک و ھلک چایی رو اوردم کھ وسط راه بھ خاطر کفشای زیاد گشادم افتادم و تمام
چایی ریخت رو سھی جون
بعد کلی آخ و واخ کردن یھ ببخشید گفتمو رفتم میوه بیارم
بود ھمون کھ یھ بوقلمون میخواد Free Birds صداش انگار اون بوقلمونھ تو کارتون
بقیھ بوقلمونارو از تو لیست غذا حذف کنھ صداش عین ھو ھمون بود البتھ صداش کھ
نھ قد قدش
میوه رو اوردم و دوباره بھ خاطر کفشم شپلق افتادم
وقتی سرمو اوردم بالا پوکیدم از خنده
نیما پرتقال رفتھ بود تو دھنش
حالا ھمھ خوابیده بودن رو نیما میزدن تو سرش کھ پرتقالھ رو تف کنھ…