داستان پنجره ای نو|  فاطمه شبان

نام_رمان#داستان_پنجره_ای_نو

نویسنده:#فاطمه_شبان

ژانر:#اجتماعی

خلاصه داستان پنجره ای نو:

دانلود داستان پنجره ای نو:هر کس با کناری اش صحبت می کرد. نمی دانم چرا امشب احساس دلتنگی می کردم؛ برای آدم های دوروبرم، برای صحبت کردنشان و…

هیچ اتفاقی بی حکمت نیست، پس در آن بیاندیشید؛ تا پنجره ای نو به رویتان باز شود…

سرنوشت مرا با خود می برد، به کجا؟ نمی دانم!

 قسمتی از متن داستان پنجره ای نو:

با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد .او چهره آرامی داشت ، مشغول بازی با بچه ها بودم که مادرم مورفین می ، ؛هر وقت که من آشوب بودم، تنها کافی بود به چهره اش نگاه کنم که گویی در رگ هایم زدند…

که یکی از آن ها آشپزخانه بود .وسایلمان ، خانه بزرگی نداشتیم؛ یک حال شش در چهار و چهار اتاق همسرم بود همراه با کمی خرت و پرت اضافه .

زندگی مان ساده بود؛ اما خوب ، همان جهیزیه مریم ، با آن ها خو گرفته بودیم. ، ما با همه این کاستی ها . کنار همسرم مریم نشست ، مادرم +خوب امیرجان !چه خبر؟ کار و بار چطور بود؟ تا الان یک ریز پرونده می خواندم . مردم هم دیگر صدایشان ،

_سلامتی مادرجان !از صبح که رفتم این هم شد کار؟! آخرش هم باید از این کار استعفا ، هر روز خراب اند ؛آخر ، در آمده! این سیستم ها بدهم. دلسوزانه به من نگاهی کرد و گفت: من که راضی نیستم این قدر خودت را به زحمت بیندازی؛ ، مریم اما خوب باز هم ، با هم می گردیم، یک شغل خوب پیدا می کنیم که کمتر مشغله فکری داشته باشی شکر که بیکار نیستی. _بهش فکر می کنم !ممنون. لپ دخترها رو کشیدم و برای استراحت به اتاقم رفتم. +امیر !امیر آقا بلند شو.

خنده اش گرفت ، سروصدایی می آمد؛ انگارکه اتفاقی افتاده بود .مریم که نگاه گنگم را دید ، از نشیمن و گفت :فراموش که نکرده ای امشب مهمان داریم .بلند شو که همه منتظر تو هستند .

و بعد از گفتن از اتاق بیرون رفت. ، حرف هایش همه از جایشان بلند شدند؛امشب خواهر و برادر هایم مهمانمان بودند.فکر می ، با ورود من به نشیمن کنم چند ماهی می شد که آن ها را ندیده بودم.، با کناری اش گرم صحبت کردن بود.بچه ها با سروصدا بین مبل ها می دویدند و مادرم ، هر کس در نهایت تناقض ، در نظرم شب خاصی بود ؛اما حس هایم ، با خنده آن ها را سرزنش می کرد .امشب به سر می بردند. برای حرف ، نمی دانم چرا امشب احساس دلتنگی می کردم ؛برای آدم های دوروبرم : قلبم را می فشرد وبه من القا می کرد که ، هایشان،نگاهشان…حسی بر من غلبه کرده بود و بی رحمانه برای خنده ها و نگاه ، که روزی دلت تنگ خواهد شد؛ برای این جمع ،به خاطر بسپار تمام امشب را