دالان بهشت | نازی صفوی

نام_رمان: #دالان_بهشت

نویسنده:#نازی_صفوی

ژانر:#عاشقانه #اجتماعی

خلاصه رمان دالان بهشت :

قصه زندگی دختری به نام مهناز است که
با پسری به نام محمد ازدواج می کنه و این دو همدیگر دوست دارند ولی اتفاقاتی میفته که از هم جدا میشن و …
داستان بسیار زیبا و جذاب . که حتی از چند بار خوندن خسته نمیشید .

 

قسمتی از متن رمان دالان بهشت :

بعد از چند روز، امروز انگار تازه پریا را می دیدم. بغلش کردم، از دیدن آن نگاه معصوم و خنده های قشنگش چه آرامشی به من دست می داد. حواسم به کلی متوجه پریا شد. با همه دردی که داشتم، همان طور که توی بغلم بود قدم می زدمو برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. خوابید و باز مرا با فکرهای مزخرفم تنهاگذاشت.

فکر این که می شد اگر من هم مثل همه آدم ها الان یک زندگی معمولی داشتم و یکبچه مثل این، که با در آغوش گرفتنش می شد همه غصه های عالم را فراموش کرد؟ فکر اینکه چند سال است توی برزخ اسیرم و تا کی باید اسیر بمانم، معلوم نیست! و این که هنوزبعد از هشت سال روح زخم خورده ام قدر راست نکرده و حالا دوباره …؟!

بالای سرپریا که مثل فرشته ای کوچولو به خواب رفته بود، نشسته بودم و در دریای طوفانی فکرهایم غوطه می خوردم، در حالی که دردی مثل مته توی کمرم و معده ام می پیچید. احساس کردم کمرم دارد سوراخ می شود. چشمم به ساعت خورد، یازده بود. « وای یادم رفتبه مادر تلفن بزنم » اما تا خواستم بلند شوم، پریا گریه کنان بیدار شد. شیرش رادرست کردم و کنارش زانو زدم. موهای خیس عرقش را کنار زدم و پیشانی صاف و سفیدش رابوسیدم و فکر کردم « لااقل تو، توی این دنیا می تونی منو از توی غرقاب فکرهای درهم و برهم، بیرون بیاری.» پریا با آرامش شروع به شیر خوردن کرد و من همان طور که قربان صدقه اش می رفتم، یک لحظه..