دانلود رمان برگ زرد پاییزی

نام رمان: برگ زرد پاییزی

نویسنده : بهناز گرگانی

ژانر : معمایی – عاشقانه – اجتماعی

خلاصه :

راجع به زنی بیوه به نام دلرباست و فوبیا به انسان داره و تو تیمارستان بستریه…بیست سالشه و با نقاشی حرف هاشو می زنه…

تیام یه پسر بیست و هشت ساله که سال آخر رواشنسایه و نامزدی به نام آیدا داره ،با دلربا آشنا می شه و قبول می کنه تا دلربا رو درمان کنه…

در این بین متوجه ی راز های عجیبی تو زندگی این دختر می شه …

پایان خوش 

مقدمه رمان برگ زرد پاییزی :

برگ های زرد.منو یاد تو می ندازن.

چه زود رسید پاییز بازم.اما این بار تو مال من.

نیستی…

روزا دارن…

آروم آروم سرد می شن…

غروب ها دلگیر ترن…

قسمتی از رمان برگ زرد پاییزی:

تنهای تنها در آن حیاط بی روح قدم می زند…
خسته تر از همیشه…
بی روح تر از همیشه…
و تنها تر از همیشه…
نسیم ملایمی می وزید. از موهای دو طرف بافته اش چند تار بلند، روی صورت بی روحش پخش بودند که نسیم پاییزی آن ها را به رقص در میاورد…
صدای پرستار به گوش رسید که با مهربانی کاذبی گفت:
_عزیزم وقتت تمومه! باید بریم داخل هوا سرده…
بی هیچ حرکتی سر جای خود می ایستد…
پرستار به سمت او آمد و بازویش را با ملایمت و دقت تمام گرفت و او را به دنبال خود کشاند…
از پنجره ی طبقات بالا دکتر آنجا که پیرمردی مهربان و خنده رو بود، با افسوس به او می نگرید…
دلش برای آن دخترک همیشه ترسان و غمگین، می سوخت…
هر روش پزشکی و غیر پزشکی ای را امتحان کرده بود تا بتواند اندکی روی او نفوذ داشته باشد و از گذشته اش سر در بیاورد اما چه فایده؟ 
هیچ کدام از روش های این دکتر با تجربه،تا به حال هیچ نتیجه ای صورت نگرفته…
به سمت پرونده ی مزشکی دخترک رفت و محتوا را برای هزارمین بار خواند:
_دلربا ستایش فرزند رضا ۲۰ سالشه و دیپلم تجربی و بیوه!
بیماریش هم فوبیا نسبت به آدمهاست…
سخت ترین نوع فوبیا…
این بیمار عجیب ذهن این دکتر را مشغول کرده بود…
نفسی کشید و رفت تا دوباره شانسش را برای نفوذ روی این دختر، امتحان کند…
به اتاق دخترک رسید…
لبخندی زد. تقی به در زد و آن را آرام باز کرد و داخل شد…
با دیدن صحنه ای که می دید علارغم صورت خونسردش، بسیار تعجب کرده بود…
اتاق های دیوار که قبلا به رنگ سفید بود، الان پر از نقاشی های عجیب غریب بود…
اون دیوار یه چیزهایی رو نشون می داد…
چند تا تاریخ از روز های مختلف که مال پارسال بود و چند تا اسم
شهریار…آبتین…پانیذ…شهناز…سوگند…
و اسمی که خیلی بیشتر از همه و با خشم نوشته شده بود:
_سیاوش…
سردی و تیزی چاقو رو روی بازوش حس کرد…

خرید کد ussd



دانلودستان