دانلود رمان زمرد و خاکستر

نام رمان: زمرد و خاکستر

نویسنده: fatemeh.a

ویراستار : AvaBanoo
ژانر: عاشقانه – اجتماعی
خلاصه :

قصه درباره زندگی دختری به اسم سوگله.سوگل توی شب تولد هیجده سالگیش با دوست برادرش سامان ؛ یعنی فرهاد که تا حالا اون رو ندیده ، اشنا می شه ودر همین زمان دوست دیگه برادرش که توی امریکا زنگی می کرده داره برای مسافرت میاد ایران .سامان هم اون رو به تولد سوگل دعوت می کنه.بعداز اون شب سوگل با ونداد کلکل زیادی داره ودر همین موقع فرهاد از هر فرصتی استفاده می کنه که سوگل رو دلباخته خودش کنه.از اونجایی که سوگل توی سیزده سالگی پدر ومادرش رو از دست داده و خیلی تنهاست ، زود گول حرفهای به ظاهر عاشقانه فرهاد رو می خوره.تا اینکه …

مقدمه رمان زمرد و خاکستر:


و در ان زمان که در تیرگی ها ، یاس ونامیدی به سر می بردم ، جز تنهایی ، تهدید ، ترس و تهمت همدمی نداشتم.از زمینی ها وعشق های ناپاک انان به ستوه امده و معشوق اسمانی ؛ یعنی خدای خویش را یافتم.قلبم را اکنده از مهرش و خودم و افسار زندگانی ام را به او سپردم . تو بی اجازه وسرزده وارد قلبم شدی.به من اموختی که همه عشق های زمین ناپاک وهمه انسانهایش گرگ نیستند.با خاکستر سرد چشمانت چنان زمرد چشمانم را به اتش کشیدی که گرمای عشقت همه وجودم را پر کرد.

ودر ان زمان که من بابت اتفاق تلخ زندگی ام ، تمام شیطنت ها وخنده های جوانی ام سوخت ودر چشمانم تلی از خاکستر شد، همان زمان که در قعر چاه کفر وبی ایمانی به سر می بردم ، همچون فرشته ای اسمانی به فریادم رسیدی وبه من انگیزه زندگی دادی.زمرد چشمانت چنان مرا به خود جذب کرد که ندانستم چه زمانی اتش زیر خاکستر چشمانم شعله ور گشت وهمه وجودم را سوزاند.نبض زنگی من بسته به چشمان توست.
وحال من و تو با تلی از خاکستر وجفتی از زمرد در چشمانمان ، زمرد وخاکستر راساختیم.

قسمتی از رمان زمرد و خاکستر:

برای اخرین بار خودم رو توی اینه برانداز کردم.به چهره به ظاهر شاد خودم توی اینه خیره شدم.هیچ کس نتونسته بود هنوز عمق چشمام رو بخونه.چشمای سبز زمردی ، پوست سفید ولبای قلوه ای و بینی متوسط ؛ در کل می شد گفت خوشگلم .دوساعت بود که توی اتاقم بودم .الان دیگه صدای سامان در می اومد.به ساعتم نگاه کردم که هشت شب رو نشون می داد.امشب تولد هیجده سالگی من بود.سامان گفت که امشب قراره مهمونی بریم.چه قدر بی کسی بده.وقتی هیچ کس تولدم رو یادش نیست.بالاخره صدای سامان در اومد.
سامان : سوگل دیر شد . کجا موندی دوساعته؟
من : اومدم بابا.کجا دیر شد ؟هنوز ساعت هشته.
– تا برسیم دیر می شه.راستی چه خوشگل شدی امشب.
– خوشگل بودم .چشم بصیرت میخواست که تو نداشتی ولی حالا مثه اینکه داری.
– حالا میشه بری؟
– بله چرا نمیشه ؛ .پیش به سوی مهمونی.
با سامان سوار ماشینش شدیم.سامان برادرمه که نه سال ازم بزرگتره .به نیمرخ سامان که با دقت در حال رانندگی بود خیره شدم.خیلی شبیه هم بودیم ولی دو تا تفاوت باهم داشتیم .سامان پوستش سبزه وچشماش عسلی بود.امروز واقعا از اون روزای خسته کننده بود.از اون طرف نازی دوستم گیر داده بود من میخوام برم تولد بیا بریم لباس بخرم ، از اون طرفم کلاس کنکور واون همه برنامه که استاده گذاشت.از خستگی داشتم می مردم.فکرم سمت گذشته پر کشید .یادمه وقتی مامان وبابام زنده بودن ، از یه هفته قبل از تولدم مهمون دعوت می کردن ؛ اما حالا چی ؟ هیچ کس اصلا یادش نیست.سامانم که این قدر توی شرکتش مشغله داره که اسم من رو به زور یادشه .دلم واسه مامان وبابام پر می زد.ولی چه فایده ؟ پنج ساله که دلم پر می زنه.این قدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.نمی دونم چقدر گذشته بود که حس کردم پرت شدم توی بغل کسی که درو باز کرد.واستادم خودم رو مرتب کردم . دیدم سامان داره هرهر به ریشم می خنده.( ارواح عمه ام.ریشم کجا بود؟چون عمه ندارم گفتما ؛ از خداتونم باشه عمه دارین . چه تاییدم می کنند.)