دانلود رمان زمزمه عشق

نام رمان : زمزمه عشق

نویسنده: جناب سرهنگ

ژانر: پلیسی_عاشقانه
ویراستار : Ava Banoo
خلاصه رمان زمزمه عشق :

این رمان داستان زندگی یه دختر به اسم ستاره هست که چند سال پیش پدر و مادرش رو از دست می‌ده و به خاطر این که به برادراش فشار نیاد ، برای مراقبت از پیرزنی به خونه دیگه ای نقل مکان می‌کنه.اومدن نوه این پیرزن به ایران باعث می‌شه که خویِ انتقام جوییِ ستاره خودش رو نشون بده و اون وارد راهی می‌شه که یه طرفش مرگه و یه طرفش………پایان خوش

مقدمه رمان زمزمه عشق:

خورشید
انگار که صبح آمده باشد
طلوع می کند
و من هنوز در باورم
شب را زل زده بر پنجره ی اتاق می بینم
تو نیستی
و دفتر بازمانده ی خاطراتم
هی ورق می خورد
ورق می خورد
و بیهوده سیاه می شود
تو را
کجای این واژه ها پنهان کنم
که آفتاب
دست به موهایت نکشد ؟

قسمتی از رمان زمزمه عشق:

به دور و برم نگاه می‌کنم. هه !یه فرش زوار در رفته ، یه آدم به درد نخور بیچاره و بدبخت . هه دیگه از این زندگی خسته شدم. دیگه تا کی؟ ها؟؟ تا کی باید بشینم و این دهن کوفتی و ببندم ؟؟ تا کی باید نگاه های سنگین و تاسف بار آدما رو تحمل کنم؟؟ خدایا ! دیگه خسته شدم .
از وقتی یادم میاد توی ناز و نعمت بزرگ شدم . مادرم معلم و پدرم جراح بود . هرچی می‌خواستم برام فراهم بود. ولی ، هیچ فامیلی نداشتیم.نه خاله ، نه دایی ، نه عمه ، نه عمو ، نه پدربزرگ و نه مادربزرگ هیشکی رو نداشتی . دنیا رو فقط توی این خونه می‌دیدم . این قدر غرق افکارم شدم که فراموش کردم خودم رو معرفی کنم .
اسم من ستاره س . ستاره فاتحی ،۲۰ سالمه .از دخترای خر پول بودم . همه بدبختیام از معتاد شدن بابام شروع شد . وقتی فهمیدن خفن معتاد شده از بیمارستان بیرونش کردن . بعد از هفت ماه مامان و بابام تصادف کردن و در جا تموم کردن . بعد از اون برادرام یعنی دیاکو و دانیال کار می‌کردن . من از داداشام ۵ سال کوچیک ترم والبته باید اضافه کنم که دیاکو و دانیال دو قلو تشریف دارن.
هوف !اشکام رو پاک کردم و دست و صورتم رو شستم .حس غذا خوردن نبود ولی یه لیوان چای خوردم و به زور دو لقمه پنیر هم تو دهنم چپوندم . اوه دیر شد.رفتم تو اتاقم تا آماده شم. شلوار و مانتوی سیاهم رو می‌پوشم و مقنعم رو سرم می‌کنم.تو آینه به خودم نگاه می‌کنم . موهای سیاه ل*خ*ت ، ابروهای مرتب سیاه ، چشمای آبی و به قول دانیال پسرکشی که از مادرم به ارث برده بودم ، بینی قلمی و لبایی که به صورت سفید و شفافم میومد.
یه چشمک حواله ستارۀ توی آینه کردم و سریع از خونه بیرون زدم . با صدای وحشتناک بسته شدن در چشمام رو بستم. از کوچه های تنگ عبور کردم. از خیابونا که رد می‌شدم با حسرت به بچه هایی که به همراه پدر و مادرشون راه می‌رفتن نگاه می‌کردم . یه قطره اشک رو گونم نشست ولی پاکش نکردم . این اشک برای غم نداشتن پدر و مادرمه . برای همین این اشک رو دوست دارم . خدایا؟ من که سایه پدر و مادر بالای سرم نیست ؛ ولی ، بازم شکرت .
وارد کلاس شدم . همه بچه ها اومده بودن ، به نازنین و مهناز سلام کردم . اون دوتا دوست جونیام بودن .
_ سلام



دانلودستان

لینک دانلود رمان به درخواست ستاد ساماندهی حذف شد.