عاشق شدیم| زهره بیگی

نام رمان:#عاشق_شدیم

نویسنده:زهره بیگی

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان عاشق شدیم:

دانلود رمان عاشق شدی عاشق شدیم به قلم زهره بیگی ،روایت دختر شیطونیه که دل به دوست برادر فوق غیرتیش داده …
خودتون بخونید دلداگی ها و بیقراری های پریناز قصه ام رو ،کنار شیطنت های خاص خودش…
حرص خوردن های برادرش …
و احساس ناب و نادرِ کیارش پسر قصه …

 قسمتی از متن رمان عاشق شدیم:

دانلود رمان عاشق شدی ماون شوخی میکرد .ولی من بچه پررو رفتم تو حیاط. باخنده نگاهم کرد و گفت:

بچه بیا برو زشته الان امیر حافظ با هفت تیر میاد سراغمونا . در رو بستم و گفتم: تو چرا اینقدر از امیر حساب می بری؟

-مسئله حساب بردن نیست. الانم وقت این حرفها نیست خانم کوچولو بیا برو نصف شبه. با حالت قهر در رو باز کردم و گفتم :

دیگه دوستت ندارم . با لبخند و کلافه نگاهم کرد و گفت :

برو به خدا حالم خوب نیست. بعدا حرف میزنیم. -چرا الهی بمیرم مریضی؟

-خدانکنه عزیزم.خسته ام. سمت خونمون رفتم و برگشتم نگاهش کردم .هنوز دم در بود. – برو تو درم ببند تو کوچه واینسا .

جوونم غیرت… رفتم تو حیاط. سرم رو از لای در بیرون کردم و گفتم :

خدافظی. لبخندی زد و گفت: برو بچه خداحافظ. در را بستم و رفتم توخونه. فرداش کیارش کوه نیومد. خونه عزیزم نیومد.

و حسابی حالم گرفته شد.خدا رو شکر سلن و هلیا بودند که جمعم کنند و گرنه همه میفهمیدن حال خرابمو. بازهم بی معرفتی ازسر گرفته بود

.هفتهای یکی دو بار بیشتر نمی اومد .

اونم فقط به خاطر مامان. جمعه ها توی کوه اصلاً حواسش به من نبود

و باامیر حافظ و بقیه بود. خونه عزیزم نمیومد ، با نشان دادن و بیان ،

این کناره گیریش هم باعث شده بود منم ازش دوری کنم. حس میکردم با حرکات و با نگاهم کردن احساساتم دارم تو تنگنا قرارش میدم و خودم رو بهش تحمیل می کنم .

دوستش داشتم ولی اینو نمی خواستم… غرورم رو هم دوست داشتم.

از دنیای بی خیالی خودم فاصله گرفته بودم و پا به دنیای دختران جوان گذاشته بودم. غرور اگرچه حرف اول رو نمی زد برام ولی بعد از احساسات این غرورم بود که مدام شماتتم میکرد که