عشق یوسف| نازنین ۸۷

نام رمان:#عشق_یوسف

نویسنده:نازنین ۸۷

ژانر:#عاشقانه #انتقامی

خلاصه رمان عشق یوسف:

دانلود رمان عشق یوسف:پرویز ربانی،پدر آیدا، قبلا به خواستگاری یوسف از دخترش آیدا جواب قاطعانه ی منفی داده اما خبر نداره این دو دلباخته ی هم دیگه هستن … نمیدونه پنهانی با هم دوست شدن و به دیدن هم میرن. آیدا دانشجوی رشته ی مامائی در بابله و هرهفته یوسف برای دیدنش میره بابل . . .
پایان خوش

 قسمتی از متن رمان عشق یوسف:

دانلود رمان عشق یوسف:ایرج پسر همسایه شان لباسش را صاف و صوف کرد و گفت: والا قصدی نداشتم خانم ربانی؛ آخه آقای دکتر خیلی سفارش شما رو کردن. نیتم فضولی نبود، ببخشید!
آیدا دوباره مجال حرف زدن را از یوسف گرفت و گفت: ممنون شما لطف دارید!
و نگاهی به یوسف انداخت و گفت: بریم!
یوسف زیر لب عذرخواهی کوتاهی از ایرج کرد و دنبال آیدا راه افتاد. همین که توی ماشین نشست آیدا گفت: فقط گاز بده و برو!
یوسف حرفی نزد و به سرعت ماشین را به حرکت در آورد. نگاهی به عقب انداخت و رو به آیدا گفت: کی بود این یارو؟!
آیدا گله آمیز گفت: آخه تو خوشت میاد …
– می گی این مرتیکه ی دیلاق کی بود یا نه؟
– وای یوسف همسایه ی ویلاست. هم خودش، هم باباش کلانتر محله هستن. حالا فرداست که زنگ بزنه به بابام و آمار من و تو رو بده!
یوسف زیر لب فحش آبداری نثار ایرج کرد و رو به آیدا گفت: خبه تو هم، چرا رنگت پریده حالا؟! مگه فهمید من کیم؟ بگو با یکی از بچه های دانشگاه بودی، داشت ازت … ازت خواستگاری می کرد
تا به خودش بجنبد دعوا شدت گرفته بود. از سر و صدای یوسف چند نفری هم دورشان جمع شدند. آیدا وحشت زده پیاده شد و به سمت جمعیت رفت؛ صدای یوسف را شنید:
– واسه چی دنبال مایی؟ چی می خوای مرتیکه؟
آیدا جمعیت را شکافت.
– چی شده؟
و یوسف را دست به یقه دید؛ اما طرف مقابل را می شناخت. هل شد ولی دیر شده بود و با تته پته رو به یوسف گفت: چکار می کنی؟