نام رمان: لحظات تلخ سرنوشت
ژانر: عاشقانه – اجتماعی
نویسنده: Parisa.Hekmat
خلاصه :

در این دنیا ما محکوم هستیم…
من و تو…
محکوم به زیستن…
زیستنی پر از درد…

محکوم هستیم تا در تراژدی غمناک سرنوشتمان بازی کنیم…
در این دنیا مهم من نیستم…
مهم تو نیستی…
تنها چیزی که اهمیت دارد، سرنوشت است…
سرنوشتی که از قبل نوشته شده…
سرنوشتی که زندگی را برایمان زهر می کند…
سرنوشتی که خودش تصمیم می گیرد تا چه بازی هایی با ما بکند…
کاری هم به دل های شکسته ما ندارد…
و ما فقط محکوم هستیم به اطاعت کردن…
و چه تلخ است جدایی من و تو…
اما این سرنوشت بی رحم گاهی دلش نرم می شود…
گاهی به جای زجر دادن…
عاشقی را به معشوقی می رساند…
شاید در میان این تلخی ها کور سوی امیدی پیدا بشود….
تا من و تو را از این سیاهی نجات دهد…
اما از بد روزگار سرنوشت دلش به حال ما نمی سوزد…
انگار ما باید همچنان محکوم باشیم به این بازی…
محکوم به این لحظات تلخ سرنوشت…

قسمتی از رمان :

چشمام از شدت اشک می سوخت، جلوی اشکام رو نمی تونستم بگیرم!
لعنت به این اشکای لجباز…
با احساس سوزش و درد زیادی رو نوک انگشتم، با حرص از جام بلند شدم و چاقو رو انداختم تو ظرف…
اشک جلوی چشمامو گرفته بود اما به هر طریقی هم که شده بود خودمو به ظرفشویی رسوندم و اول با دست سالمم یه مشت آب به صورتم زدم. وقتی محیط اطراف برام واضح شد انگشتمو گرفتم زیر آب سرد، برش سطحی بود اما خون زیادی ازش میومد.