نام رمان: لیلی عاشق است

 

ژانر: عاشقانه

 

نویسنده: hasti_71
خلاصه:

 

داستان دختری ِ که نازپرورده و عزیز کرده ی خانواده ی خودش و خانواده ی خاله اش هست ! پدر و مادر لیلی بعد از ده سال دعا و درمان به لیلی رسیدن ! و شرایط ی که لیلی داره باعث بیش از حد بچه موندن ش شده ! داستان از تولد ۱۸ سالگی لیلی و علاقه و وابستگی بیش از حد اون به پسر خاله اش شروع میشه ! شهاب (پسرخاله ی لیلی)در شرف ازدواج با همکار خودش سپیده ست اما باید دید واکنش اون به این همه وابستگی لیلی چیه ! و ایا اون هم حسی به لیلی داره ؟ شهاب ۹ سال با لیلی اختلاف سنی داره و یه جورایی اونقدر همه ی مسئولیت های لیلی رو با میل خودش انجام داده که حکم برادر بزرگتر یا پدری به گردن لیلی داره ! و خانواده هاشون جز یه حس ساده ، هیچ حس دیگه ای رو بین لیلی و شهاب نمی تونن قبول کنن ! در این بین کمی هم به زندگی اطرافیان لیلی خواهیم پرداخت !

قسمتی از رمان:

بــــســــم الله الــرحــمن الــرحیــم

نگاه از چشم های ِ پر حرص ِ سپیده گرفتم .. خودم را به شهاب نزدیک تر کردم … حواسش به گوشی اش بود .. می دانستم به خاطر جشن تولد من ماموریت ش را رها کرده و نصف حواسش نزد همکارانش است .. وقت فوت کردن شمع ِ روی کیک که عدد ۱۸ را نشان می داد، بود ، به عادت هر سال گونه هایم را باد انداختم .. صدای خنده ی حاضرین بعد از خنده ی بلند شیدا که سمت چپم نشسته بود ، به گوش رسید .. همه می دانستند بی بوسه ی شیدا و شهاب شمع را فوت نخواهم کرد .. این یک عادت هر ساله بود ! اول صورتم را به شیدا ؛ دختر خاله ی ۲۴ ساله ام نزدیک کردم .. با خنده گونه ام را بوسید و زمزمه کرد : تولدت مبارک اتیش پاره ! به نشانه ی تشکر چشم هایم را برایش بزرگ کردم و ابروهایم را تکان دادم … همه ی باد گونه ام را به سمت راست هدایت کردم و بیشتر به شهاب چسبیدم .. حالا همه ی حواسش به من بود .. اهل بلند خندیدن نبود اما خنده ی های عمیق ش هم فقط برای من بود ! لبخند زد و در حالی که دستش را دور گردنم حلقه می کرد ، محکم لپ باد کرده ام را بوسید .. انقدر محکم که همه ی باد صورتم از بین لب های باز شده ام بیرون رفت … قرار بود با همین باد گونه ام ، شمع را فوت کنم اما بوسه ی محکم شهاب این اجازه را نداد ! حسابش را بعدا می رسیدم .. می دانستم بدش می اید گونه اش را گاز بگیرم و جای دندان های تیزم روی صورتش بماند اما او هم می دانست این باد گونه ام را برای فوت کردن شمع می خواهم ..چشم غره ای به صورت خندانش رفتم و بلافاصله شمع را فوت کردم .. سپیده از حرص پایش را تکان می داد .. دست شهاب هنوز دور گردن م بود ! ** روی تابم وسط باغچه ی سر سبز حیاط بزرگمان نشستم .. ساعت یازده بود .. چرا مهمان ها نمی رفتند .. خمیازه ای کشیدم … خوابم داشت و در این مواقع حوصله هیچ کس را نداشتم . می دانستم از نبودن من ناراحت نمی شوند کسی از من تو قع رفتارهای بزرگمنشانه ی بزرگوارانه نداشت .. تاب را به حرکت در اوردم و سرم را به پشتی تکیه گاهش تکیه دادم .. این تاب را شهاب برایم خریده و وصل کرده بود … به محض بسته شدن چشم هایم ، چهره ی سرخ شده ی سپیده پشت پلک هایم اشکار شد .. بلند خندیدم حسود ِ بیچاره !!! امشب حسابی حالش را گرفته بودم … تلافی همه ی اذیت هایش را در اوردم .. تا جایی ه امکان داشت از شهاب جدا نشدم .. فقط بعد از اینکه علیرضا امده بود ، شهاب را به علیرضا سپردم و بیرون امدم .. هیچ وقت از سپیده خوشم نمی امد .. از همان چند سال پیش .. به خاطر لاغری بیش از حدم به من لقب مداد داده .. البته مدادی که سر ان مداد تراش نصب شده .. بی شک مداد تراش را به سر و موهایم تشبیه کرده …