سلام

شرمنده بابت خرابی اخیر سایت

انشالله با قدرت بیشتر ادامه میدیم

“محمد”

نام رمان: پانیک
نویسنده: GirlNight
ژانر: عاشقانه ، کمی طنز و کلکلی

خلاصه:

داستان در مورد دختریه به نام پانیک که قراره واسه دانشگاهش بره شیراز … پانیک دختر شیطون و بازیگوش و حاضرجوابیه که با پسری به اسم رادوین اونجا آشنا میشه و اتفاقاتی این وسط صورت میگیره که باعث میشه این دوتا بهم پیوند بخورند

قسمتی از رمان:

ساکم رو گذاشتم تو ماشین و از مامان و بابا خدافظی کردم راه افتادم سمت شیراز، یه هفته پیش با بابا اومده بودیم شیراز تا کارای دانشگاه و خونه رو درست کنیم چون من اصن علاقه ای به زندگی تو خوابگاه نداشتم برای همین تصمیم گرفتیم که یه خونه نقلی اینجا بخریم تا من بتونم راحت باشم ، رشته پرستاری قبول شده بودم چیزی که خیلی بهش علاقه داشتم وقتی هم خبر قبولیم رو به بابا دادم ، بابا هم به مناسبت قبولیم یه هیوندا آزرا سفید رنگ برام گرفت ، خب بیخیال این چیزا بریم سر بیو خودم … من پانیک سعادت دختر آرمان سعادت و مریلا سعادت ، پدرم جراح عمومی و مادرم پزشک زنانه یه برادر بزرگتر از خودم به نام پارسا دارم که ازدواج کرده ، زنش دختر دوست بابام میشه اسمشم فریباهه یه دختر سه ساله هم دارن به نام نهال که عشق عمشه ، داداشم شرکت ساختمون سازی داره ، یه خواهر کوچکتر از خودمم دارم که دبیرستانه و داره درس میخونه ، از لحاظ ظاهر من و پارسا به مامان رفته بودیم ولی پانیذ به بابا رفته بود ، من صورتم کشیده و پوستم سفید بود چشمای درشت و قهوه ای رنگ داشتم که مژه های بلندم روش سایه انداخته بود بینیم خوش فرم و لبام قلوه ای صورتی رنگ بود … موهام مشکی بود و تا بالای باسنم میرسید هیکلم صدقه سر ورزش کردن خوب و قشنگ بود .
باصدای زنگ گوشیم دست از تجزیه و تحلیل خودم برداشتم بابا بود ، جواب دادم
من : سلام بابایی
بابا : سلام دخترم کجایی؟
من : دشت ارژنم الان بابا
بابا : باشه دخترم مواظب خودت باش خیلی هم تند نرو
من : چشم نگران نباشید
بابا : کاری نداری عزیزم
من : نه بابا جون خدانگهدار
بابا : خدافظ دخترم
گوشی رو قطع کردم گذاشتم رو صندلی صدای آهنگ رو زیاد کردم و پام روفشردم رو گاز و همراه با آهنگ لب خونی میکردم