دختری با اسانس سیگار | محدثه فارسی

نام_رمان#دختری_با_اسانس_سیگار

نویسنده:#محدثه_فارسی

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان دختری با اسانس سیگار :

داستان ما راجب دختری از جنس شرقه…دختری که از جنس سیگاره..!
دختری که مردونه بزرگ شد و مردونه زندگی کرد…ولی تنها مشکلش انتقامی بود که چشمانش را کور کرده بود!
و اما یک پسر…پسری که باچشمان سیاهش حسابی دل این دخترک راقلقلک میدهد..
میخوایم باهم این ماجرا رو دنبال کنیم تا ببینیم آیا دخترک موفق به انتقام گیری میشود یانه؟

قسمتی از متن رمان دختری با اسانس سیگار:

سری تکون داد و گفت:چرا نمیری وسط؟

به دروغ گفتم:رقاص خوبی نیستم

یه جوری نگام کرد که خر خودتی..

بالبخند گفت:ولی من رقصتو دیدم عالیه

کلافه شده بودم..برای اولین بار جلو یه مرد کم آورده بودم

من_چراتونمیرقصی؟

رنگش پرید..لبخندی بدجنس کنار لبم جا خوش کرد

کیارش_خوب..خوب میدونی که من بااین هیکل و بااین وضعم زشته

یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:عـــــــــــــه؟

باشه حالا که اسرار میکنی من رفتم برقصم

وبلند شدم و به سمت پیست رقص که خیلی شلوغ بود رفتم.

.جرمی و مهراد بادیدن من چشاشون برق

زد..برای اینکه حرص کیارش و دربیارم خوب خودمو تکوندم اون وسط..

آهنگای تند تند هم میزاشتن

ومنم رقص پاهام عالی باجرمی و مهراد هماهنگ میشدم!…

لباسام هم مناسب این رقصا بود..

موهامو ساده ریخته بودم دورم و بایه پیرهن آستین حلقه ای مشکی

و شلوار فوقالعاده تنگ مشکی و

یه سیوشرت که دسته هاش و دورم گره زده بودم!..

باکفش اسپورت سفید مشکی

نگام به کیارش افتاد قرمز شده بودو اخم داشت…ن

وشیدنی به سمتمون گرفتن..نذاشتم مهراد و جرمی

بردارن وفقط خودم برداشتم..مهراد اخم کرده بود..دلیلشم مشروب بود!

اونا خسته شدن و رفتن نشستن..تکیه داده بودم به دیوار..

خیلیا نگام میکردن انگار براشون آشنا بودم

ولی باور نمیکردن من بیام اینجا!..

گوشیم زنگ خورد نگاهی بهش انداختم متیو بود ردش کردم و براش یه پیام فرستادم

_(جایی هستم نمیتونم جوابتو بدم..بعدا خودم بهت زنگ میزنم)

(+باشه عزیزم..منتظرم)

پیست رقص خیلی شلوغ شده بود جوری که دیگه تودید بچه ها نبودم..

حس کردم دستی روبازوی لختم

نشست بی تامل برگشتم و چاقومو گذاشتم زیرگلوش…قیافشو که دیدم خندم گرفت.

.یه پسر فوفول لاغرمردنی

معتاد..معلوم بود مسته..

من_اندفه دقت کن داری رو کی دست میزاری…اوکی؟

ترسیده بود و تندتند سرشو تکون داد و در رفت..

پوزخندی زدم و چاقوم و گذاشتم توجیبم..خوبه همه جا

همراهم باشه..حس میکردم صدای کیارش و دارم میشنوم..

دیدمش داره دنبال من میگرده

کیارش_مهرال؟مهری؟

تعجب کردم مهری رو از کجا آورد؟رفتم سمتشو گفتم:من اینجام

باعصبانیت نگام کرد و گفت:تونمیگی ما نگرانت میشیم..کجا گذاشتی رفتی؟

من_همینجا بودم..چیزی شده؟

دستی کرد لای موهاش و گفت:برگردیم؟

شونه ای انداختم بالا و گفتم:مخالفتی ندارم..

سوار ماشین شدیم..اندفه من رانندگی میکردم..

تمام مدت همه سکوت کرده بودیم.

.انگار همه توفکر بودیم…