دریاچه قو | مهسا نجف زاده 

نام_رمان: #دریاچه_قو

نویسنده:#مهسا_نجف_زاده 

ژانر:#عاشقانه

خلاصه رمان دریاچه قو :

مرد با گام هایی آهسته و یکنواخت شیب ملایم تپه پشت ویلا را بالا می رفت . رد نیم بوت ها قهوه ای رنگش کنار جای پای کوچک و ظریف زنی روی زمین سفید شده از آخرین برف زمستانی قرار می گرفت که در بالاترین قسمت تپه پشت به او ایستاده بود و به نقطه ای نامعلوم خیره نگاه می کرد . شاید به درخت های لخت و سپید پوش خیره شده بود یا به ابرهای خاکستری در هم پیچیده که آبی آسمان را پشت خود پنهان کرده بودند .

باد موهای زن را به آشوب کشیده بود . گونه های گلگون، چشمانی خمار و لب هایی کبود . مرد مقابلش قرار گرفت و با مکث کوتاهی فاصله یشان را کم کرد . دستان بزرگش به دور اندام لرزان زن حلقه شد و لبانش روی موهای او ثابت ماند . زن چیزی زیر لب زمزمه کرد و حلقه دستان مرد تنگ تر شد . موهای زن در هوا پریشان بود و حلقه دستان مرد تنگ تر شد . زن چشمانش را بست و حلقه دستان مرد تنگ تر شد . زن در آغوشش جای داشت، مرد می لرزید و می خواست حلقه دستانش را تنگ تر کند. پایان تلخ .

 

قسمتی از متن رمان دریاچه قو :

 

موهایش را نرم و سریع بالای سر جمع کرد و کلافه لبه ی بلوز استرچ سیاه رنگش را پایین کشید . تمام طول مسیر در تاکسی چرت زده و سامان را
به خاطر تغییر ساعت تمرین فحش داده بود . همراه با خمیازه ای طولانی روی زمین نشست و پاهایش را دراز کرد . فقط دو هفته از تمام شدن
مدرسه ها می گذشت و خیلی زود به دیر خوابیدن ها و دیر بیدار شدن ها عادت کرده بود . خم شد و با کمترین فشار به کمر، پنجه ی کفش های
صورتی رنگ را میان انگشتان باریک و بلندش گرفت . با صدای خفه ی باز شدن در سالن، نگاهش را به دیوار آینه کاری شده مقابلش دوخت و اخم
کرد . از سامانی که آن قدر دقیق و منظم، همه کارهایش را برنامه ریزی می کرد این تاخیر ده دقیقه ای بعید بود .
– اصولاً نباید از شما توقع احترام داشت، درست می گم ؟
بی توجه به طعنه کلامش، از جا بلند شد و صاف مقابل آینه ایستاد . نگاهش برای چند ثانیه روی قامت نیمه بلند و هیکل بی نقص سامان ثابت ماند
و لحظه ای بعد توجهش سمت صدای ملودی آشنای موبایل جلب شد .
– ناسلامتی من استادتم نباید بهم احترام بذاری ؟!



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 642 صفحه