در همسایگی گودزیلا | آنیلا

نام_رمان: #در_همسایگی_گودزیلا

نویسنده:#آنیلا

ژانر:#عاشقانه #طنز

خلاصه رمان در همسایگی گودزیلا :

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رها شایان…یه پسر شیطون به اسم رادوین رستگار…هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه رو با تیر میزنن…رهابه شدت از رادوین متنفره و این تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه…البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره…این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه…اما با ورودش به خونه جدید….

 

قسمتی از متن رمان در همسایگی گودزیلا :

 

بالاخره صفحه سیاه تلویزیون،روشن شد وفیلم شروع…
همه سکوت کرده بودن وهیچ کس حتی جیکم نمیزد…یهو در باز شد و من اومدم تو…بعداز سلام کردن به امیروسعید که کنار میز استاد بودن،خواستم به سمتشون برم…اما…یهو کله پاشدم وکلاس از خنده ترکید!…دیگه حواسم به بقیه ماجرا نبود…چون دوربین رفت سمت بچه های کلاس…روی صورت هاشون می چرخید ومن منتظر بودم تا چهره آشنای عزیزترین کسم وببینم…بالاخره دوربین رسید به رها…یه لبخند شیطون روی لبش بود…و مشتاق وکنجکاو خیره شده بود به صحنه روبروش!…

دست دراز کردم وکنترل وگرفتم…دکمه توقف و زدم و فیلم روی صورت رها مکث کرد…
خیره شده بودم بهش…
دوباره همون لبخند شیطون…همون نگاه…
لبخند تلخی به روی رها زدم…زیرلب زمزمه کردم:
– زود رفتی رها…خیلی زود!…نذاشتی بفهمم خوشبختی چه شکلیه…من خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم…خیلی کارا داشتم که برات بکنم…برگرد رها!…برگرد و این دوری رو تمومش کن.من باید بهت بگم…باید بهت بگم که از همون اول عاشقت بودم!…از اولین روزی که نگاهم به نگاهت خورد ودلم لرزید!باید بهت بگم از همون موقع واسم جذاب شدی…باید بگم توهمون دوره ای که کلی اذیتت می کردم وحرصت می دادم،عاشقت بودم!تو باید بدونی از همون موقع برام مهم بودی…اونقدر مهم که اگه یه روز،ناراحت وغمگین می دیدمت،دیوونه می شدم…

وقتی من،به ظاهر بی توجه به تو وکارات پیش رفیقام می نشستم،نگاه لعنتیم دنبال تو می گشت…همش تو فکر این بود که الان کجایی،چیکار می کنی،همین نزدیکی هایی؟…می تونم ببینمت؟…من باید بهت بگم که تو از همون موقع،برای من متفاوت ترین دختر زندگیم بودی…شیطنت هات،خنده هات،حاضرجوابی هات…همه وهمه برام جذاب بودن…تو باید بدونی پوزخند زدناو اخما ونگاه های عصبانی من،برای پنهون کرداحساس وحفظ غرورلعنتیم بوده…باید بدونی اون لحظه هایی که فکر می کردی بی ارزش ترین آدم زندگیمی،مهمترین بودی!