دچار یعنی عاشق | تهمینه ارجمند پور

نام رمان:#دچار_یعنی_عاشق

نویسنده: تهمینه ارجمند پور

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان دچار یعنی عاشق :

رمان دچار یعنی عاشق،داستان در مورد دختری به نام گلسا هستش که دوست داره با عشق ازدواج کنه و عاشق پسر عموی خودش می‌شه. یه عشق پنهانی پر از دردسر. برای رسیدن به سیاوش خیلی تلاش می‌کنه تا بالاخره موفق به ازدواج با اون می‌شه اما از دل سیاوش مغرور بی‌خبره، چون سیاوش دوستش نداره و معلوم نیست چرا پذیرفته. گلسا عشق می‌خواست اما کم‌کم زندگی واقعیت‌هایی رو نشونش میده.

قسمتی از متن رمان دچار یعنی عاشق :

ظهر یکی از روزهای تابستون بود، هوا به شدت گرم ادم رو کلافه می کرد پس سریع خودم رو به خونه رسوندم. خونه ی نقلی ما، توی یکی از محله های قدیمی تهران بود. با حیاطی کوچیک و یه وجب باغچه، که دو سه تا نهال کج و کوله و خشکیده داشت. کنار باغچه تخت چوبی فرسوده‌ای بود که هر کسی روش می نشست جیر جیر صدا می کرد.

خونه ی ما در کل با صفا بود اما من بیشتر اپارتمان لوکس و بزرگ دوست داشتم، با وسایل شیک. دلم یه زندگی مدرن و امروزی می‌خواست.

وقتی وارد خونه می‌شدیم اول یه راهرو بود که قابی نه چندان زیبا، از اولین نقاشی کشیدن روشنک، دختر خواهرم به دیوار زده بودیم. سمت راست، پذیرایی و یه اتاق وجود داشت. سمت چپ‌ هم پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا و اتاق من می‌رسید.

کلید انداختم و وارد حیاط شدم. از کفش های پشت در فهمیدم مهمون داریم. به آشپزخونه رفتم. بوی مطبوع چایی به مشام می رسید. مامان برنج خیس کرده بود. مرغ ها رو از فریزر درآورد تا یخ شون آب بشه. وقتی سلام کردم مامان با اخم گفت:

– چه عجب امدی کلی کار داریم، یه ساعت پیش زنگ زدم.

 

دانلود رمان دچار یعنی عاشق

 

– تقصیر گلرخ بود خرید کردنش طول کشید. رفت خونه گفت بعد میاد.

از آشپزخونه نمی‌شد بیرون رو دید زد مجبور بودم از مامان در مورد مهمون ناخونده پرس و جو کنم اما دوباره طبق عادت مدام شروع کرد به امر و نهی کردن تا مثلا منم بتونم مثل گلرخ خواهرم یه پا کدبانو بشم اما من از کار کردن خوشم نمیومد و دست به سیاه و سفید نمی‌زدم. همیشه دوست داشتم یه خدمتکار داشته باشم تا کارهام رو انجام بده. مادر با عجله چایی ریخت و ظرف شکلات رو کنارش گذاشت. با کنجکاوی پرسیدم:

– حالا این آقا، همون پسر حاج عمو. چرا سر زده اومده؟ زن و بچه اش کجان؟

مامان اهمیتی نداد و حرفم رو قطع کرد.

– عوض این حرف‌ها پاشو چایی ببر، نمی‌خوای مقنعه‌ات رو عوض کنی؟

– نه همین خوبه، چایی هم نمی‌برم. من روم نمی‌شه، خودت ببر.

با چشم غره‌ای سینی رو دستم داد. کمی این پا و اون پا کردم و بلاخره به طرف پذیرایی رفتم. از زمان بچگیم با فامیل های پدری که توی یکی از روستاهای شمال زندگی می‌کردن رفت و آمد نداشتیم. حتی پسر عموم رو نمی‌شناختم. با خودم گفتم حتما یه اقای چاق و کم مو شبیه بابا رو می بینم که دفعه ی بعدم با زن و بچه اش تشریف میاره. باید حداقل قبل اومدنش یه خبر می داد!

وقتی وارد شدم جا خوردم؛ چشمم به پسر جوونی افتاد که روی مبل های رنگ و رو رفته گوشه‌ای تنها نشسته بود. سلام کردم. به نشونه‌ی احترام از سر جایش بلند شد و خیلی معمولی جوابم رو داد. چون فامیل بودیم انتظار برخورد گرمتری رو داشتم! بوی عطر تندش توی فضا پیچیده بود. فکرش رو نمی کردم انقدر جذاب و خوش تیپ باشه!