اردیبهشت | غزل سلیمانی

نام_رمان: #اردیبهشت

نویسنده:#غزل_سلیمانی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی

 

خلاصه رمان اردیبهشت :

پنج تن از بچه های طلاق، که سابقا در انجمنی با هم آشنا شده اند را کنار هم داریم! درد هایشان، روز های تلخ اکنون، خاطرات غم انگیز دیروز،آینده مبهم فردایشان را می خوانیم!

در آن بین کسی که شخص ششم ماجراست در داستان جای می گیرد! کسی که پناه قصه ی مان لیلی اش می شود! و داستان از جایی شروع می شود که پناه، تنها پناهش را از دست می دهد!

 

قسمتی از متن رمان اردیبشهت :

صدای هیراب بود. مکث کردم و از ترس اینکه نوران را ببیند و فکر ناجوری کند. آنی به هم ریختم. نمی شد پشت در بماند، نمی شد نوران را بیرون کنم…

نهایتا دکمه آیفون را فشردم:

-بیا تو هیراب.

رو به نوران گفتم:

-مهمون داریم.

نوران از جایش پرید و با سرعت مانتو و مقنعه اش را پوشید و روی مبل نشست. در آپارتمان را باز گذاشتم و به سمت آشپزخانه رفتم. زیر سماور را زیاد کردم.

-مسیح؟

انگار نوران را دیده بود، زیرا بلافاصله “یا الله” گفت. صدای نوران را شنیدم:

-بفرمایید داخل داداش هیراب…

انگار آمد. در به هم خورد و صدای سلام کردنش را شنیدم.

-هیراب توی آشپزخونه م…

کمی بعد صدایش را پشت سرم شنیدم. سعی کرد تا جایی که می تواند صدایش را پایین بیاورد.

-چرا نگفتی خانومت خونه ست؟ بیچاره معذب شد!

لبخندی زدم و به کابینت تکیه دادم.

-کارت درست شد؟

سرش را تکان داد و گفت:

-فردا شب شام مهمون من. اگه نوران هم میاد دعوتش کنم؟

-اون تولدشه. مهمون داره فردا شب…

آهی کشید ، درون هال سرک کشید.

-من میمونم اینجا برو راهیش کن باهات کار واجب دارم!

نگران شدم…

-چیزی شده؟

آب دهنش را قورت داد و دوباره توی هال سرک کشید…

– نه… راجع به غزاله ست.

سری تکان دادم و به سمت نوران رفتم…با دیدنم لبخند زد و به آرامی گفت:

-میشه من برم؟

سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و….