ردیف کلاغ ها |مهسا.الف

نام_رمان: #ردیف_کلاغ_ها

نویسنده:#مهسا.الف

ژانر: #عاشقانه #معمایی

خلاصه رمان ردیف کلاغ ها:

برخی از جرایم هرگز فراموش نمی شوند …
حنا در زندگی اش به خطر نمی زند ، آپارتمانش را با وسواس در یک منطقه ی مطمئن و امن

با همسایگانی خوب انتخاب میکند ، جایی که بتواند یک زندگی آرام و کم حاشیه داشته باشد .

اما گاهی این خطر است که به دنبالت می دود و یک اشتباه کافیست ! تنها یک اشتباه …
وقتی که درب خانه را به روی عاشقی پنهانی باز می کند .

مردی که تا به حال ملاقات نکرده را میبیندکه از اوتقاضای ازدواج میکند ، عمادی که هرگز پاسخ رد را نمی پذیرد

و حنا را به سوی جهنم می کشاند.پرده هایی که از رازها می افتد و زوایای تاریکی که روشن می شود و

حنایی که کابوسش تازه آغاز می شود !

  قسمتی از متن رمان:

– حالشون خوبه ، فقط ساعدش شکسته و ی مقدار کبودی داره
حنا از همان جا سرش را به سمت بنیامین برگرداند
– شما پیداش کردین ؟
و بدون آنکه منتظر جواب بماند دوباره رو به اصغر پرسید
– چه اتفاقی افتاد ؟ من … همش به فکرتون بودم
آب دهانش را به سختی فرو داد و در حالی که بغضش به زحمت اجازه می داد گفت
– باید من رو ببخشید آقا اصغر

اصغر اما انگار در هپروت خماری اش باشد ، سکوت کرد
– حنا !
با صدای عماد پلک هایش را بست و اشک روی صورتش سرازیر شد ، معنی این حنا گفتن را خوب می فهمید ، آهسته روی
صندلی اش برگشت و بدون اینکه به عماد نگاه کند رو به بنیامین گفت
– شما پیداش کردید ؟
بنیامین نگاه کوتاهی به عماد کرد و عماد به صندلی اش تکیه زد و دستش را ستون سرش کرد و با سر انگشتانش لبش را به
بازی گرفت

– عماد بهم خبر داد چه اتفاقی افتاده
همزمان ابروهای حنا ازتعجب باال رفت
– نگران بود که قبل از تاریکی و این که … دیر بشه ، به وضعیتش رسیدگی بشه !
– پس شما با عماد هم دستی ؟

پوزخند تلخ عماد از نگاهش دور نماند ، رگی که از کنار گردنش بیرون زده بود و گواه آشفتگی درونش بود ، آشفتگی ای که به
خوبی زیر آن پوزخند تلخ پنهان می کرد
– خانم من وکیل عماد هستم
حنا شانه ای باال انداخت

– من فقط می خوام بدونم شما از همه ی این چیز هایی که انفاق افتاده خبر داری ؟
بنیامین سکوت کرد
– پس هم دستی !
– نمی دونم منظورتون چیه ، من وکیل عمادم و متعاقبا از خیلی از مسائل خبر دارم
حنا چشم هایش را به عماد داد ، نمی دانست چه بازی جدیدی به راه انداخته است ، نمی دانست پشت آن ظاهر آرام و آن
آشفتگی درون چه نفشه ی دیگری برایش کشیده است .
– من وکیل نیستم و نمی دونم ی وکیل تا چه اندازه میتونه از مسایل خبر داشته باشه
– حنا ، تو تو شرایطی نیستی که بتونی کسی رو بازخواست کنی !