سرآشپز کوچولو | هانی

نام_رمان: #سرآشپز_کوچولو

نویسنده:#هانی

ژانر: #اجتماعی #طنز #پلیسی 

خلاصه رمان سرآشپز کوچولو : 

ریتا، دختری لجباز و قوی، با روحیه ایی فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز یک رستورانه. اما طی اتفاقی، از اونجا اخراج میشه و توسط یک پیرمرد مرموز، وارد یک رستوران مجلل و شیک میشه. اونجا درگیر اتفاقاتی میشه که…!

 

قسمتی از متن رمان سرآشپز کوچولو:

_پونزده سالم بود که پدرم بهم گفت دیگه تقریبا همه چیز رو یاد گرفتم؛ اما هنوز هم باید دنبالش باشم واز جاهای مختلف، روشها و آشپزیهای متفاوت رو یاد بگیرم. گفت که هن وز هم خیلی راه ها هست کهباید طی بکنم؛ تا به یه آشپز قابل و حرفهای تبدیل بشم…اون روز کلی بغلم کرد و بوسیدم.

بهم گفت که آرزو داره من رو تو لباس سرآشپزی و پشت میز مخصوص سرآشپز ببینه. ازم خواست که به هر طریقی
شده اون رو به آرزوش برسونم؛ حتی اگه خودش نباشه.

بعد هم دفتر و فلشی که تمام تجربه و اطلاعاتچند سال آشپزیش توش بود رو بهم داد. گفت که اینها خیلی مهمن

و نباید دست هیچ کس بیوفته؛ حتیمادربزرگ و مادرت!

گفت آدم های بد زیادی دنبال این اطلاعاتن و اگر به دستشون بیوفته؛ اون رو نابودمیکنن یا به نفع خودشون

ازش استفاده میکنن.

قطره اشکی از چشمهاش چکید و ادامه داد:
_انگار میدونست که اون روز، آخرین روز زندگیشه. ازم قول گرفت تا اون رو هم به خواستش برسونم؛ هم
از اون اطلاعات مثل جونم ازشون مراقبت کنم…فردای اون روز همراه مادرم به مسافرت رفتن.

خیلی اصرارکردم که من هم باهاشون برم؛ اما اونها گفتن که باید پیش ننه جون بمونم…

اونها رفتن و دیگه هرگزبرنگشتن.

سرش رو روی میز گذاشت و زد زیر گریه. دلم براش میسوخت؛ چه قصهی ناراحت کنندهای داشت! پساون

همه اطلاعاتش درباره کباب، به خاطر پدرش بود. الان معنی بعضی رفتارهاش رو تو رستوران میفهمم.

پس ریتای شیطون ما، برای خودش آشپزی بود! میون گریههاش گفت:
_بعد از این که خبر تصادفشون رو شنیدم؛ برخلاف آدمهای دیگه، خودم رو نباختم و زندگی تازه ای با
مادربزرگم شروع کردم. زندگیای بدون پدر و مادر؛ زندگیای که باید کار میکردم تا خرج خودم و
مادربزرگم رو دربیارم.

زندگیای که نمیتونستم درس بخونم. زندگی که بزرگترین هدفش، اجرای وصیت
پدرم بود…مادرم از بچگی بهم قوی و شجاع بودن رو یاد داده بود؛ این که تو هیچ شرایطی تسلیم مشکلاتم…..



دانلودستان