مرد کوچک| Sun daughter و خانم فسقلی

نام_رمان: #مرد_کوچک

نویسنده:#Sun_daughter و #خانم_فسقلی

ژانر: #اجتماعی #طنز

خلاصه رمان مرد کوچک : 

بعد از سیزده سال هنوز بچه است… یه بچه ی بیست ساله…سیزده سال کودکیشوخواب بود… حالا که بیدار شده نباید توقع داشته باشیم بزرگ باشه…اون یه مرده… یه مرد کوچیک!!!.

قسمتی از متن رمان مرد کوچک :
مهتا لبخند شعیرینی زد و گفت: معلومه که حواسعم پیش توه….. خودتم لوس نکن ….
رامین خندید و فشار کمی به د ستش داد و گفت: خاله ات امشب سنگ تموم گذاشته….
مهتا هم اهی کشید و گفت: کاش لیوانها نشکسته بودن….
رامین اهسته گفت: ژیگو هاش عالین…. تو هم که…و مهتا میان کلامش امد و گفت: منم که دیوونه ی ژیگو….
و ادامه داد: میلاد هم عاش ژیگوه…
و با اخم های در هم رامین مواجه شد…
مهتا تک سرفه ای کرد و گفت: ببخشید…. رامینی…..
رامین: جان رامینی…. مهتا خندید.
همان جان رامین کافی بود که کاملا فراموش کند باید برای میلاد غذا هم ببرد
چون به او قول داده بود!
فصل سوم:
-داماد اینه؟
-وای ملودی یک عروسی شیکی گرفته بودن…..
ملودی با چهره ای در هم گفت:پسره عین اسهاله که…..
-خفه شو ملودی…. یاسی این پسره زشته؟
و نگاهی به اطرافش انداخت وگفت:پس یاسمن کو؟
ملودی: همین الان ندیدی با شادی رفتن خرید؟
-کی ی ی ی؟
ملودی خندید و گفت: کوری؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت: به نظر من که داماد سرتره تا این دختره….
ملودی شععانه ای بالا انداخت و حینی که لواشععکی را لوله میکرد و در دهانش
می چپاند گفت:من از پسرای بور چندشم میشه…. همشون مثل اسهالن….
-زهرمارررررر…. اه …چقدر حال بهم زنی…
ملودی با دهان پر لواشععک خندید و روی او لم داد و گفت: نازیلا این چندش
بازیاتو ببر واسه دوست پسرت…
نازیلا در حالی که عکس ها را جمع میکرد گفت: مرده شورشو ببرن …. پاشو
ملودی عکسا کثیف بشن هانیه منو میکشه…
ملودی: نه ه ه ه ه ه ه….. من هنوز ندیدم همرو….
نازیلا: قرار بود با سیامک بریم فردا خرید….