زیبای مغرور | الهام کامیاب

نام_رمان: #زیبای_مغرور

نویسنده:#الهام_کامیاب

ژانر:#عاشقانه 

خلاصه رمان زیبای مغرور :

ﻧﻤﯿﺪوﻧﮫ ﭼﯽ دراﻧﺘﻈﺎرﺷﮫ و ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﮫ داره ﺑﺎ روزﮔﺎر ﺑﺮای ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﮐﺮدن ﺧﻮدش و ﺧﻮاھﺮش دﺳﺖ و ﭘﻨﺠﮫ ﻧﺮم ﻣﯿﮑﻨﮫ…ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ طﻮری ﺑﺮاش رﻗﻢ زده ﮐﮫ ﻣﯿﺘﻮﻧﮫ ﺑﺮاش ﻋﺎﻟﯽ و ﻓﻮق اﻟﻌﺎده و ھﻢ زﻣﺎن ﺗﻠﺦ و ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﺎﺷﮫ…اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﮫ ﺑﺮاش ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎد ﻣﯿﺘﻮﻧﮫ آرزوی ھﺮدﺧﺘﺮی ﺑﺎﺷﮫ اﻣﺎ ﺑﺮای اون…..ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ…ﺑﮭﺘﺮه ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ و از ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺎ زﻧﺪﮔﯿﺶ اﺷﻨﺎ ﺑﺸﯿﻢ.

 

قسمتی از متن رمان زیبای مغرور :

یھ چیزی روی صورتم راه میرفت وبعدتکون خوردن من ریزمیخندید. لای پلک ھاموبازکردم ودوجفت چشم بزرگ وسیاه وجلوی صورتم
دیدم…نفس تاچشم ھای بازمودیدگفت:سلام صبح بخیراجی. محکم بغلش کردم کھ جیغی کشیدوشروع کردبھ خندیدن سرم وتوگردنش
فروبردم ودماغمومیکشیدم بھ گردنش اونم ازخنده غش کرده بود.

گفتم:حالامنواذیت میکنی نھ…ودوباره قلقلکش دادم اونم ھی بریده بریدهمیگفت:اجی…و ولم کن ومیزد زیرخنده.
بالاخره خستھ شدم ورھاش کردم ازجام بلندشدم وگفتم:کی خونھ است نیم
وجبی.
نفس گفت:آلماجون وپاشا

کش وقوسی بھ بدنم دادم وگفتم:بریم بیرون. وھمراه نفس ازاتاق زدیم بیرون.
پاشاداشت باالماحرف میزدومیخندید برای یک لحظھ حسادت تمام وجودم وگرفت امابعد سعی کردم اروم باشم

بالبخندوارداشپزخونھ شدم وگفتم:سلام. المابالبخندجوابم ودادوگفت:بشینین تابراتون صبحانھ اماده کنم.
صورتم وجمع کردم وگفتم:نھ فقط یھ چای بھ من بده. آلماباتعجب گفت:شماصبحانھ نمیخورین.
گفتم:نھ صبحانھ دوست ندارم. الماسری تکون دادوگفت:من بھتون پیشنھادمیدم ناھاروشام نخورید
اماصبحانھ اون روکامل میل کنین.

شونھ بالاانداختم وگفتم:ولش بابا ۲۴ سالھ نخوردم چی شد…ازاون بھ بعدھم ھمون میشھ.
الماگفت:شمابشینین من براتون الان یھ صبحانھ ی خوش مزه اماده میکنم برای اینکھ ناراحتش نکنم نشستم وبھ حرفش گوش دادم.
نفس نشست کنارم وگفت:اجی…ھنوز نی نی نداری.

باچشم ھای گشادشده نگاش کردم کھ پاشاکنارش نشست وگفت:ھی
عمودست رودلم نزارکھ خونھ من ھرچی بھ این ابجیت میگم بیانفس وخالھ کنیم وبابااردشیر روپدربزرگ میگھ نھ نمیزاره.
سرخ شدموباابروھای بالارفتھ نگاھش کردم کھ الماظرف تخم مرغی روکھ بھ زیبایی تزئین شده بود روجلوم گذاشت وگفت:نچ نچ کارخیلی اشتباھی میکنی بچھ شیرینیھ زندگیھ بھت پیشنھادمیکنم ھرچھ زودتراین
اقاپاشا روباباکنی ورفت.

بھ پاشاباچشم ھای گشادشده نگاه کردم کھ لبخندی زدوشونھ بالا انداخت
سرم وتکون دادم ویک لقمھ برای خودم گرفتم وگذاشتم دھنم…



دانلودستان

    • تعداد صفحات کتاب : 268 صفحه