رمان زیر نور مهتاب | هاوین امیریان 

نام_رمان: #زیر_نور_مهتاب

نویسنده:#هاوین_امیریان

ژانر: #اجتماعی 

خلاصه رمان زیر نور مهتاب: 

ناگهان خودت را می بینی ، خود خودت را … از جنسی دیگر ، از دنیایی دیگر … چشم بر می گردانی …  و در لحظه گمش می کنی … قدم میزنی ،‌ با خیالت … آیا خیالی ؟ آیا خیال است ؟  و ناگهان … بازاز پس شیشه های رنگارنگ خیابان ، می بینی اش … خود توست ،‌ اما تو نیست …  فرق می کند ، اما خود توست … نگاهش می کنی ، ‌نگاهت می کند … حرکت می کنی و همچون تصویرت حرکت می کند … فکر می کنی همان توی همیشگی است وآن دیگری تو نیست … رو برمی گردانی … ولی می دانی … می فهمی … می بینی فرق ها را …باز نگاهت به دنبالش می دود … تعجب می کنی ،‌ می خندد …و می فهمی اوست …توی دیگر

 قسمتی از متن رمان:

عسل_ خوش اومدید ، ببخشید من نمی تونم ببینمتون نمی دوم
جهت درست رو نگاه می کنم یا نه .
خندید . برام یکم عحیب بود . چند ساعت بود که باهاش خندیده
بودم حالا باید وانمود می کردم اون ساعت ها اصلا وجود نداشته .
شونه بالا انداختم . شایدم یه فرصت بود تا بفهمم چه بلایی سرش
اومده!

_خدا بد نده ، چی شده ؟
عسل_خدا که بد نمی ده ، تقصیر خودم شد که بی احتیاطی کردم و
…. اینم خب نتیجش !
باز هم خندید. چقدر این دختر می خندید . چقدر این دختر قشنگ
می خندید.

عسل_چقدر صداتون شبیه صدای آقا رضاس، اگه سوالتون نبود
متوجه نمی شدم آقا رضا نیست.
رضا بهم نگاه کرد و جواب نگاهش رو دادم . تصمیم گرفت برای عوض
کردن بحث ، جواب دادن به سوالم رو به عهده بگیره .

رضا_ این عسل خانوم مارو میبینی ؟ مادر و پدرش دو روز امانت
گذاشتنش پیش ما … تیشونم که از بس عاشق بچه هاست و وقتی
باهاشون باشه دیگه همه چیو فراموش میکنه … زد این بلا رو سر
خودش آورد . با خواهر من و دختر همسایه رفتن تو باغچه قلعه گلی
درست کنن ، خاک آلوده بوده و خلاصه اینجا در خدمتشونیم .
سرش رو پائین انداخت .
عسل_ ببخشید خیلی اذیت میشید ، به خدا راضی نیستم کسی از
کار بیکار شه پیش من بمونه.
رضا بلند خندید. نگاهش کردم . میتونست خیلی چیزا بگه عوض
خندیدن . پس خودم پیش دستی کردم.
_این چه حرفیه دخترعموی خوبم ، من وظیفمه صبح تا شب پیش
شما در خدمت باشم