سارنیا |آوین آرین مهر

نام رمان:#سارنیا

نویسنده: #آوین_آرین_مهر
ژانر:#عاشقانه

خلاصه رمان سارنیا:

زندگی ام ساده است… دوست داشتنی و پر از لحظه های خوش… می خواهم زندگی کنم… ولی می ترسم…می ترسم از روزی که نباشد… از روزی که تنها شوم! ولی می خواهم قوی باشم… می خواهم در تمام لحظات محافظ زندگی ام باشم… من زندگی ام را در دست می گیرم… اما باز می ترسم! ولی او هست… اگر من نتوانم او هم کمکم می کند! می دانم که کمکم می کند!

قسمتی از رمان سارنیا:

آرام آرام به طرف پنجره رفت. آهی کشید و گفت:
_ یادش بخیر! سارنیای من… روزی که دیدمت. بارون می بارید. مثل امروز!
لبخندی به رویش پاشیدم و گفتم:
_ فرهادم…آه کشیدن نداره…شادی اون روز رو با آه خراب نکن؛ اون روز مقدس بود! لبخندی زد.رو به رویم، روی صندلی دیگر که پشت میز چوبی قرار داشت، نشست.
دست هایم را در دست گرفت و گفت
_البته که مقدس بود. حاضر نیستم اون روز را با روز دیگه ای عوض کنم… اون روز زیبا بود… مثل زیبایی تو!
لبخندی شرمگین زدم؛ ولی با ناراحتی گفتم:
_ نکنه حالا که عشقمون با بارون شروع شده، با طوفانش از بین بره؟
لبخندش پر رنگ تر شد و دست هایش بیشتر دست هایم را در بر گرفت و سردی آن را با گرمایش از بین برد. لحظاتی نگاهم کرد و آرام گفت:
_ تا من هستم نگران هیچ چیز نباش…من نمی ذارم اتفاقی برای زندگیمون بیافته.
تبسمی کردم و با خوشحالی گفتم: 
_نظرت چیه بریم بیرون و کمی قدم بزنیم؟
لبخندی زد و سرش را تکان داد. هم زمان هر دو برای حاضر شدند از جا بلند شدیم.
چند دقیقه ی بعد با پالتوی مشکی کوتاهی حاضر و آماده به کنارم آمد. به پالتوی طوسی رنگ و خوش دوختم، نگاهی انداخت. موج تحسین در چشمانش به رقص درآمد. فهمیدم که مثل همیشه مورد پسند قرار گرفته ام.
هر دو دست در دست هم، از خانه بیرون زدیم.
زیاد بودند کسانی که می خواستند زندگی نو پا و زیبایمان را بر هم زنند.
آدم هایی که فرهاد را برای خودشان در نظر گرفته بودند، و بعضی از آن ها هم من را برای خود!
چتر سفید رنگم را، که پناه امن مان شده بود، در دست فشردم و گفتم:
_ دلم از اون بستنی هایی می خواد که برای اولین بار مهمونم کردی… اون روز بد جور به دلم نشست!
فرهاد گفت:….