ستاره ی شب های من | شبنم کرمی

نام_رمان: #ستاره_ی_شب های_من

نویسنده:#شبنم_کرمی

ژانر:#عاشقانه

خلاصه رمان ستاره ی شب های من :

رمان ستاره ی شب های من درباره یه دختره مهرَبون به اسم ستاره اس.. دختری فداکار… این فداکاری کاردستش میده و باعث میشه عشقش دچار سوتفاهم بشه… آیا سؤتَفاهُم ها بَرطَرف میشه؟؟؟

قسمتی از متن رمان ستاره ی شب های من:

رفتیم بیرون! حسابی خرید
کردیم! من یواشکی توی یه
بوتیک مردونه واسه جانیار یه
پیرهن خاکستری خیلی قشنگ
خریدم! مطمئنم خیلی بهش
میاد! یه اودکن مارک اصل هم
خریدم واسش! میخواستم تو
اولین فرصت, برم پیشش این
دلخوری هارو تمومش کنم!
همه مدارک وپرونده پزشکیمم
واسش می برم ودلیل رفتارمو
میگفتم بهش! میدونم عاشقمه
وتصمیم دارم پوزه اون نازی
روبه خاک بمالم! خدا میدونه
اگ جانان حقیقتو بهم نمیگفت,
من چیکارمیکردم, حداقل کارم
این بود که هیچوقت به ایران
برنگردم!! ولی حالا که میدونم
حالم خوبه ونازی هم دروغ
گفته!!اولین خواسته ام ازخدا
اینه که هرچه سریع تربه ایران
برگردم وبه جانیارحقیقتو بگم
_وایییی مامان!! هفته ی دیگه
خیلی دیره! من دارم اینجادق
میکنم! مامان_ خب عزیزم من
بایدچیکارکنم؟ رضا میگفت
همین بلیط هاروهم به روز
پیداکرده, میگفت بلیط واسه
یک ماه آینده بوده, واینارواز
کنسلی هاخریده! پوفففف ای
خدااخه چرا؟ من چطوری یه
هفته دیگه تحمل کنم؟ دلم
واسه همه تنگ شده! تواین
مدت هزاربار باخودم تمرین
کردم که چطوری موضوع رو
به جانیاربگم. دلم نمیخواد
تلفنی چیزی روبهش بگم,
میخوام رودر روبهش بگم که
چقدرعاشقشم! دلم میخواد
هرچه زودتر برگردم ایران دلم
واش یه ذره شده! خواستم
یه باردیگه شانسمو امتحان
کنم به مامان گفتم؛ مامانی
توروخدا یه باردیگه به رضا
زنگ بزن وازش بخواه یه
یه کاری کنه زودتر بریم!!لطفا
مامان_ ستاره؟بچه شدی؟چرا
نمیخوای قبول کنی دخترم؟
رضااولین پروازبه ایران رو
واسمون رزرو کرده! میدونی
یعنی چی؟یعنی هیچ هواپیما
یی قبل از این قصدرفتن به
ایران رو نداره!!! باناامیدی از
جام بلندشدم وبه اتاقم رفتم!
دلم میخواست ازجانیارخبر
بگیرم! ازطرفی هم ازجانان
دخوربودم, دلم نمیخواست
به اون زنگ بزنم, خبرخوب
شدن منو همه فهمیده بودن,
جانان حتی به خودش زحمت
ندادیه زنگ به من بزنه! انگار
اصلاواسش مهم نبود, دیشب
دلم گرفته بود غرورمو کنار
گذاشتم وبه موبایلش زنگ
زدم, اماخاموش بود, فکرکنم
جدی جدی فراموشم کرده
باشن!! نمیدونم بی قراری ها
ودلشوره هام واسه چی بود!
باتموم دلخوری هام به جانان
اسمس دادم وگفتم دراولین
فرصت بهم زنگ بزنه! بعداز
سندپیام گوشیمو پرت کردم
روی تخت وازاتاق اومدم بیرون!!!
باصدای آلارم گوشیم ازخواب
بیدارشدم, به سختی چشمامو
بازکردم, ودل کندم ازتخت!!!
هوابی نهایت سرد شده بود,
امروز قراربود بامامان بریم
مرکزخرید وسفارش هایی که
سامان داده بودرو تهیه کنیم!
اونقدرسردم بودکه دلم نمی
خواست دوش بگیرم! دستامو
دورم حقله کردم وخودمو بغل
کردم! میخواستم برم مامانمو
بیدارکنم بادیدن صحنه روبه
روم چشمام چهارتاشد!! بعداز
مدت ها شوقی وصف ناپذیر
تموم وجودمو دربرگرفت!!!
زمین سفیدپوش شده بود!!
وایییی من عاشق برف بودم,
جیغ خفه ازسرشوق کشیدم
وبالا وپایین پریدم, مامان
حراسون اومد بیرون ازاتاق
وتندپرسید؛ چی شده؟ چی
شد؟ هان؟ بادیدن موهای
ژولیده مامانم زدم زیر خنده!
رفتم بغلش کردم وگفتم؛
قربونت بشم چیزی نشده,
یه عاااالمه برف اومده!! مامان
عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد
وگفت؛ توکی میخوای بزرگ
بشی؟ محکم ب*و*سش کردم و
گفتم؛ هیچوقت!من میرم زنگ
میزنم به رضا بیاددنبالم بریم
بف بازی!! مامان_ چی چیرو
برم برف بازی؟ مگه قرار نیس
بریم خرید؟ این دفعه نوبت
من بود عاقل اندرسفیهانه
نگاهش کنم!!! _توی این برف
وهوامیخوای بری؟اصلا جایی
هم باهست!؟ مامان یه کم
فکرکرد وگفت؛ راست میگی
تواین برف خرس هم بیرون
نمیره!_دستت دردنکنه مامانم!
همین الان گفتم میخوام برم
بیرون!! مامان باخنده گفت؛
گفتم خرس! نگفتم که ستاره!!
خلاصه اون روز بااومدن رضا
رفتیم پیست برف بازی واون
روز واسم یه روز به یاد ماندی
شد! مامان از دیوونه بازی ها
برف بازی کردنامون فیلم
گرفت!!!!
فردا روزیه که پایان میده به
تموم انتظارها!فردا برمیگردم
به زادگاهم, الهام وترانه,
سامان وبابا, امیرعلی وخاله,
هردقیقه یک بارزنگ میزنن!!
ومیپرسن کی میای!! بیشتراز
هزاربار واسشون توضیح
دادم که, پروازم واسه فرداس
ولی بازم دست برنمیداشتن!!
ومن تازه فهمیده بودم توی
دنیابه این بزرگی خانواده من
چقدرکم جمعیت هستن! بابا
تک فرزندبوده واسه همون من
عمه وعمو ندارم, دایی هم ندارم!
مادربزرگ وپدربزرگ هاهم به
رحمت خدارفته بودن! بابقیه
اقوام هم صمیمی نبودیم و
رفت وآمد نداشتیم! راستی
ماچقدرتنها بودیم!! بیخیالش!
چمدون به دست به سمت
سالن ترانزیت حرکت کردیم,
رضا_توروخدا بازم بیاید و
منوفراموش نکنید! _حتما
داداش, اومدی ایران به ماهم
سربزن! رضا_حتما! برید دیگه
یه ذره دیگه بمونید پشیمون
میشم ومیرم بلیط هارو پس
میدم! مامان با یه عالمه تشکر
وبراز دلتنگی خداحافظی کرد
واز رضا جداشدیم, توی سف
چک کردن گذرنامه ها ایستادیم!
بعداز طی کردن هفت خان
رستم, سوارهواپیما شدیم
هواپیما ایرباس بود صندلی
هاچهارنفره ردیفی بود,شماره
من کناریه آقایی بود, مامانمم
غیرتش گل کرد وخودش
نشست جای من, چندثانیه
نگذشته بود که  یه نفرنشست
کنارمن, برگشتم که ببینم کیه
چشمام چهارتاشد!! نهههههه!!
این اینجاچیکارمیکنه!
نما_عع!! سلام ستاره خانوم
شماکجا؟ اینجا کجا؟ _سلام
خوب هستیدآقا نیما؟ نیما_
ممنون,شماخوبید؟ من شما
رودیدم هیجانی شدم یادم
رفت احوال پرسی کنم!خنده
ام گرفت! باخنده گفتم؛ نه بابا
راحت باشید, منم شکه شدم
والبته کنجکاو! دارید واسه
همیشه برمیگردید؟ نیما_نه
متاسفانه, دارم واسه عروسی
یه دوست عزیز میرم, ولی
زودبرمیگردم! مامان با کنج
کاو نگاه میکرد ومنتظر بود
واسش توضیح بدم, روبه
مت نیماکردم وگفتم؛ ایشون
مادرم هستن, به مامانم گفتم؛
دوستان قدیمی من هستن!!
نیما به احترام نیم خیزشد و
کلی عذرخواهی
نشده وابرازخوشحالی کرد,,,
مامانم خیلی محترمانه جواب
دادوازنوع ادبیات وحرف زدن
نیماخوشش اومده بود, بعداز
نیم ساعت خوش وبش مامان
باطریش تموم شد!!و
خوابید, منم ساکت ده بودم
که نیما گفت؛ نگفتی اینجا
چیکارمیکنی؟ نگوکه تواین
فصل واسه تفریح اومدی؟!!
قرارنبود همه ازاون اتفاق با
خبربشن! پس الکی گفتم؛ نه
واسه تفریح نیومده بودم,
مامانم اینجا کارداشت منم
واسه اینکه تنها نمونه همراه
مادرم اومدم! نیما_خوب کاری
کردی, واسه عوض کردن حال
هوا اینجاجای قشنگیه! هه!!!
نیمانمیدونست من تااخرعمرم
ازالمان متنفرم! قراربودجنازه
من ازاین کشوربیرون بره که
لطف خدا,جان سالم به دربردم
.نیما_ستاره خانوم؟ _بله؟ نیما
_میگم حالاازسفرراضی بودید
؟_ببخشید هواسم نبود! بله
خیلی خوب بود, یه مزیت
خوبی هم که داشت, دیدار
مجدد شمابود! نیما_ اختیار
دارید, باعث افتخاره!!!!
هواپیما به زمین نشست واز
نیما خداحافظی کردیم, دنبال
بابااینا میگشتم ولی پیداشون
نبود, مامان_ ستاره یه زنگ به
بابات بزن ببین کجاموندن!!
دست کردم توی جیب پالتوم
گوشیمو دربیارم که یه نفراز
پشت محکم بغلم کرد, بوی
سامانو میداد, برگشتم سمتش
سامان_ دردوبلات به جونم
بالاخره برگشتی؟ _سلاااام
داداشیی! دستمو انداختم دور
گردنش وهزارتا ماچش کردم!!
سامان_ سلام نفس داداشی!!
خوش اومدی به زندگی دوباره ات,
مامان_ خوب منو یادت رفته
ها!! ازبغل سامان دراومدم و
سامان مثل بچه ها پرید توی
بغل مامان! کلی قربون هم
رفتن! خواستم بگم بقیه کجا
هستن که متوجه ترانه والهام
شدم کنار بابا وامیرعلی بودن
وداشتن ازدور میومدن سمت
ما! بادیدن بابا مثل جت به
سمتش پرواز کردم, باباهم از
دور دستاشوباز کرد به ثانیه
نکشید خودمو بهش رسوندم
وتوی آغوشش گم شدم, بابا
همه جای صورتمو میب*و*سید و
قربون صدقه ام میرفت! بابا
 سال پیرشده بود!! ۱۰انگاری
ترانه_ آقاجون اجازه هست ما
هم خواهرمونو بغل کنیم؟؟
برگشتم سمت اون دوتا خل و
چل های خودم! سه تایی همو
بغل کرده بودیم, نمیدونم چرا
الهام گریه میکرد!بچه م خیلی
احساساتیه!چشمم به امیرعلی
افتاد, دست به سینه ومظلوم
یه سمت وایساده بود وبه ما
نگاه میکرد, خودمو ازبچه ها
جداکردم امیرو بغل کردم,
بالاخره ازفرودگاه دل کندیم و